اثبات تجرد نفس

اثبات تجرد نفس
آبان 1, 1400
67 بازدید

دلیل چهارم اثبات تجرد نفس: دارای حقیقی و مجازی علامه حسن‌زاده (حفظه اللّه تعالی) پس از بیان این انگیزه‌ها، دلیل دیگری در اثبات تجرد نفس ناطقه مطرح فرموده‌اند. مضمون کلام ایشان چنین است: انسان هرچه را که ادراک می‌کند، چه محسوس و چه غیرمحسوس ‌در متن جان و وجود خود،‌ آن را داراست، این دارایی […]

دلیل چهارم اثبات تجرد نفس: دارای حقیقی و مجازی

علامه حسن‌زاده (حفظه اللّه تعالی) پس از بیان این انگیزه‌ها، دلیل دیگری در اثبات تجرد نفس ناطقه مطرح فرموده‌اند. مضمون کلام ایشان چنین است: انسان هرچه را که ادراک می‌کند، چه محسوس و چه غیرمحسوس ‌در متن جان و وجود خود،‌ آن را داراست، این دارایی به‌خصوص در باب اتحادِ علم و عالم و معلوم، عقل و عاقل و معقول، هویدا و نمودار است، این دارایی از نوع حقیقی است، نه داراییِ مجازی و اعتباری.

منظور از داراییِ مجازی، داشتنِ همین اسباب مادی مانند خانه، ماشین، باغ و سایر مملوکات و وسایل است و اعتباری‌بودنِ آن‌ها از این جهت است که فردِ مالک تنها با یک‌امضا می‌تواند آن را به دیگری منتقل کند، در واقع این امور مادی چیزی خارج از جان او و بیگانه با وجود ایشان است، امروز در اختیار او و فردا با یک‌امضاء در اختیار دیگری قرار خواهد گرفت. ما انسان‌ها حتی مالکِ حقیقیِ فرزندان خود نیز نیستیم، چنان‌که توانا بر حفظ ایشان از مرگ نخواهیم بود.

در مقابل ملک و داراییِ حقیقی آن است که از مالک جدا نشود؛ به‌عنوان مثال اگر دو انسان دانشمند و سرمایه‌دار همراه با هم به حمام بروند، آن شخص عالم هرچه را که داشته است، با خود به آن مکان برده؛ اما شخص ثروت‌مند حتی نتوانسته است لباس‌هایش را با خود ببرد.

علم و ادراک، داراییِ واقعی است؛ اما امور مادی داراییِ اعتباری هستند، چنان‌که با هرامضا یا حادثه‌ای ممکن است از بین بروند و با هرقراردادی بیگانه شوند. به‌دست آوردن واقعی در کار نیست؛ اما چیزی که از انسان جدا نمی‌شود، علم و ادراک اوست، هرکجا برود، با اوست؛ چون با جان آدمی متحد و یگانه می‌شود و آن چیزی که با جان آدمی متحد بشود، ‌معلوم بالذات اوست، نه معلوم بالعرض. با این توضیح که یک‌معلوم بالذات و یک‌معلوم بالعرض وجود دارد، تفاوت این دومورد با مثالی روشن می‌شود. ‌اگر به شخص دیگری نگاه کنیم، به او علم پیدا می‌کنیم، آن شخص دوم، معلومِ ما می‌شود و ما نیز نسبت به چهرۀ او عالم می‌شویم؛ اما حقیقتاً این قیافۀ خارجی شخصِ دوم، معلوم ما نیست. آن صورتی که از قیافۀ او در ذهن و جان ما منعکس می‌شود، معلوم ماست، در واقع اولاً و بالذات ما به آن آگاهی داریم و سپس به‌واسطۀ آن، شخص دوم را شناسایی می‌کنیم. از این جهت اگر ما به دیگری نگاه و تنها به ظاهر او توجه کنیم؛ اما صورت آن شخص در ذهن ما نیفتد،‌ حقیقتاً به او عالم نیستیم.

ممکن است این رویارویی برای بسیاری از ما پدید آمده باشد که گاهی در خیابان از کنار دوستی عبور کرده‌ایم و چون حواسِ حقیقی ما در پردازشِ مسئله‌ای دیگر بوده است و به آن دوست و چهرۀ او فکر نکردیم، اصلاً متوجه حضورش نشدیم و پس از مدتی که آن دوست را دوباره دیده‎‌ایم، منکر دیدار وی خواهیم شد، حقیقت این است که شاید در آن لحظات به او نگاه کردیم؛ اما فکر و اندیشۀ ما جای دیگری مشغول بوده است، به عبارت دیگر آن معلوم اصلی و بالذات را پیدا نکردیم. در مثالی دیگر این مطلب روشن می‌شود، گاهی به کتابی نگاه می‌کنیم، آن کتاب معلومِ ما و انسان نیز عالم به آن می‌شود. ‌منتها این کتاب معلوم بالذات نیست؛ یعنی معلوم دست اول نیست، مراد از بالذات، “بدون واسطه‌بودن” است، این کتاب، معلوم دست دوم ماست.

منظور از معلوم دست اول، این است که انسان به فلان کتاب نگاه‌ می‌کند، ‌شکل و شمایل آن در جان او می‌افتد، ‌اولاً و بالذات با آن سروکار و به آن علم دارد؛ اما این کتاب و یا آن صورت شخص دوم با جان انسان متحد و یگانه نخواهد شد، در واقع بیرون از وجود او هستند. اشیای خارجی معلوم بالذات نیستند؛ بلکه خارج از جان و نفس انسان و معلوم بالعرض هستند، معلوم بالذات صورت آن‌هاست که آن صورت، معلوم بالذات و متحد با متن جان آدمی می‌شود. البته نگریستنِ انسان به ظاهر اشیای مختلف، باعث می‌شود صورت‌ آن‌ها در جان او بنشیند. حکمای پیشین این مطلب را انطباع صورت نامیده‌اند؛ یعنی مانند همان که انسان مقابل آیینه‌ای بیاستد و صورت و ظاهر وی در آن نقش ببندد.

مرحوم ملاصدرا طرح جدیدی ارائه فرموده است، ایشان می‌فرماید: «انطباع، چاپ و افتادن صورت چنان نیست که جان و نفس ما مانند آیینه باشد؛ بلکه به انشاء ‌نفس است، مراد از انشاء‌ همان ایجادکردن است. نگاه‌کردن انسان به کتاب و سایر اشیاء، مقدمه‌ای می‌شود که نفس او در باطن خود، چیزی شبیه آن را ایجاد کند».

مجموع سخن آن‌که در علم و ادراک، دو معلوم وجود دارد: نخست معلوم اصلی که معلوم بالذات نامیده می‌شود و دیگری معلوم فرعی که به آن معلوم بالعرض می‌گوییم، معلوم اصلی ما اشیاء خارجی نیستند؛ بلکه اشیای خارجی معلومِ فرعی، باواسطه و بالعرض هستند. بنابراین نگریستن به هرچیزی به معنای ادراک‌کردنِ آن شیء خارجی نیست؛ بلکه تنها صورت آن را ادراک می‌کنیم، سپس به‌واسطۀ صورت آن، همان شیء را ادراک خواهیم کرد.

دلیل این مدعا چنین تشریح شده است: انسان در اطراف خود صداهایی می‌شنود، منشأ ایجاد صدا نیز “قلع و قرع” است؛ مثلاً اگر کاغذی را از وسط پاره کنیم، صدایی از “قلع” به معنای “کَندن” ایجاد می‌شود.

عامل دوم “قرع”، به معنای “کوبیدن” است، چنان‌که دو اَبر در حالِ حرکت به هم بخورند و صدایی ایجاد شود.

البته این “قلع و قرع” علت دور و بعید دانسته می‌شوند، علت قریب و نزدیک ایجاد صدا، ‌تموج هواست؛ مثلاً اگر انسان دودستش را به‌هم بزند، هوا فشرده و موج پیدا شده است، این موج ادامه پیدا کرده و سپس به صماخ گوشِ او خورده است؛ مثل این‌که سنگ‌ریزه‌ای را به درون استخر بیاندازیم و در اثر آن دایرۀ کوچکی ایجاد ‌شود، سپس دایرۀ بزرگ‌تر و بزرگ‌تری حادث خواهد شد تا به لبۀ استخر برسد. هرچه این موج جلوتر می‌رود، ضعیف‌تر می‌شود و به همین جهت است که انسان قادر به شنیدنِ هرصدایی نیست، تنها صدایی را می‌شنود که موجِ قلع و قرع، به صماخ و پرده گوش او اصابت کند، پردۀ گوش که طبلک نامیده می‌شود، مثل یک‌طبل است، این‌ها علت قریب هستند.

علت بعید همان ایجاد صوت است، منتها همین علت بعید، موجب تموج هوا می‌شود؛ هوا موج پیدا می‌کند و این موج به طبلک گوش می‌خورد و موجب می‌شود که آن را بشنویم.

دراك معقولات در نشئه طبيعت اختصاص به انسان دارد كه صاحب نفس مدركه معقولات و كليات است و بدين گوهر گرانبها از انواع ديگر حيوانات ممتاز گشته است، و آنچه براي انسان از آن جهت كه انسان است، به كار مي‏ آيد و بدان مجد و عظمت می يابد همان ادراك معقولات است كه كليات‏ اند و محيط بر زمان و مكان اند. از اين رو بحث را به اسم اتحاد عاقل و معقول، از جهت شرافت آن، عنوان كرده‏ اند.در حقيقت آنچه كه محسوس و متخيل و موهوم است به وجهی جزيی است، و جزيی نه كاسب است و نه مكتسب، و معقولات شامل همه اقسام مادون خود حتي محسوس ومتخيل و موهوم است و كليات هم كاسب اند و هم مكتسب.

معلوم بالذات و معلوم بالعرض

بايد توجه داشت كه در اين بحث مقصود اتحاد معلوم بالذات با عالم است، و نه اتحاد معلوم بالعرض. توضيح اينكه در علم حصولي ما يك معلوم بالذات داريم و يك معلوم بالعرض. معلوم بالذات همان صورت ذهني است كه در صفحه نفس حضور دارد و در واقع نفس آن را مستقيماً ادراك مي‏كند. اما معلوم بالعرض همان وجود خارجي شي‏ء است. وقتي مي‏گوييم انسان هنگام ادراك سنگ و چوب و خانه و بستان، با معلوم خود متحد مي‏گردد، بسيار واضح است كه مقصود اتحاد با وجود خارجي اين امور نيست، كه امري نامعقول و واضح البطلان است، بلكه مراد اتحاد نفس با صورت ادراكي آنها است.

برچسب‌ها:, , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,