اینها کیستند؟!…

اینها کیستند؟!…
اردیبهشت 4, 1399
162 بازدید

          عفیف کندی میگوید ای کاش آن روز من چهارمی بودم! این آقا با ده هزار نیروی نظامی وارد شد و مکه فتح شد؛ جزیره العرب دیگه مشکلی نداشت ؛ یعنی به ظاهر, مثل ابوسفیان هم تسلیم شد؛ منتها این دین , دین خاتم است… این پیغمبر , پیغمبر خاتم است… […]

 

 

 

 

 

عفیف کندی میگوید ای کاش آن روز من چهارمی بودم! این آقا با ده هزار نیروی نظامی وارد شد و مکه فتح شد؛ جزیره العرب دیگه مشکلی نداشت ؛ یعنی به ظاهر, مثل ابوسفیان هم تسلیم شد؛ منتها این دین , دین خاتم است… این پیغمبر , پیغمبر خاتم است… نباید این مکتب در محدوده جغرافیایی حجاز محدود بماند…باید گسترش پیدا کند؛

باید گسترش پیدا کند… عالم گیر شود… ان شالله میشود ……با ظهور حجت حق امام زمان علیه السلام چه بخواهیم چه نخواهیم, میشود… خدا اراده کرده است که بشود…


فلذا این سالهای آخر, پیغمبر اسلام ماموریت پیدا کرد نامه نگاری کند؛ سران کشورهای آنروز را دعوت به اسلام کند؛

در آن روزگار دو قدرت بزرگ در راس بودند؛ یکی کسرای ایران و دیگری قیصر روم
نامه نوشت به خسروپرویز شاه ایران؛ و قیصر روم؛ به مقوض والی اسکندریه (امروز قاهره است؛ اسکندریه هنوز هم از شهرهای مهم مصر است)؛ پادشاه حبشه نجاشی (امروز کشور اتیوپی میگویند؛). یک نامه هم برای نصارای نجران؛( نجران یک منطقه مرزی بود که الان هم هست؛ بین حجاز عربستان سعودی و یمن) در آن روزگار این منطقه ی نجران مسیحی نشین بوده است؛ حدود هفتاد روستا بوده است و اکثرا مسیحی و کلیساها داشتند؛اسقف اعظم داشتند؛ ابو حارثره اسقف اعظم؛ پیغمبر به اینها نامه مینوشت؛

در این نامه ها میفرمود شما مسیحی ها تا امروز بر حق بودید؛ از امروز به بعد باید پیرو دین اسلام بشوید… پیرو مکتب قرآن…

 

 

 

الان بنده فرصت ندارم بگویم تکلیف آن نامه ها چه شد؛ همین آخری را عرض کنم:

_وقتی به این نصارای نجران نامه رسید, بزرگان جمع شدند ؛ دیدند یک آقایی از مدینه ادعای پیغمبری کرده است. میگوید شما تا الان برحق بودید و از این به بعد باید پیرو من شوید؛

_راست است… چون اینها از گذشتگانشان خودشان یک چیزهایی شنیده بودند؛ از خود حضرت مسیح که در آینده پیغمبر آخر الزمانی با این نشانه … در قرآن هم آمده ؛ در سوره صف این آیه را داریم: « وَإِذْ قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ» حضرت عیسی یک همچنین وعده ای داده ؛ به پیروان خود فرمود بعد از من یک همچنین پیغمبری می آید؛

(الان مسیحی های دور ما که حقیقتا مسیحی نیستند ؛ اینها اگر از حضرت عیسی تبعیت میکنند باید برگردند و مسلمان شوند. چون پیغمبرشان این را گفت.)

_اینها یک چیزهایی شنیده بودند؛ تردید داشتند که این همان آقاست؟! بنا گذاشتند یک هیئتی مرکب از شصت نفر از بزرگان نجران به رهبری این اسقف اعظم ابو حارثه که از آن منطقه ی مرزی راه بیفتند و بیایند مدینه و این آقا را از نزدیک ببینند. ببینند نشانه ها را این آقا دارد یا نعوذ بلله دروغ میگوید؟

_چقدر در مسیر بودند, خدا میداند! چطور آمدند خدا میداند!

(چون عربستان از نظر وسعت از ایران وسیع تر است… به لحاظ جمعیت خیلی کمتر است. حدود بیست میلیون جمعیت بومی و هفت میلیون مهاجر ؛ اما وسعت خاکش به مراتب بیشتر است. ایران ما حدود ششصد هزارکیلومتر مربع وسعت دارد. عربستان بالای دو میلیون متر مکعب وسعت دارد. و آن هم بیابان های حجاز که گاهی طوفان شن را میفتد…)

_این شصت نفر آمدند و به مدینه رسیدند و پرس و جو کردند این آقایی که ادعای پیغمبری دارد کیست و کجاست؟ پیغمبر در مسجد بودند. وارد شدند و نشستند و با پیغمبرما وارد بحث شدند. سوال , جواب…

_سوال, جواب… تا رسیدند به این سوال؛ آقا به نظر شما حضرت عیسی که بوده ؟

_پیغمبر ما فرمود حضرت عیسی مخلوقی از مخلوقات اِله بوده… بنده ای از بندگان خدا… منتها این لیاقت را داشت که به پیغمبری رسید.

(مسیحیت تحریف یافته امروز, متاسفانه حضرت عیسی را ابن الله میدانند. ابن الله کدام است؟! مگر خدا پسر دارد؟ لم یلد ولم یولد پس کدام است؟! بهانه هم این است که چون حضرت عیسی پدر نداشته. البته ما هم قبول داریم که پدر نداشت؛ حضرت عیسی به فرمان الهی از جناب مریم شکل گرفت. حالا چطوری شکل گرفت در جای خودش…
اینها میگویند چون حضرت عیسی پدر نداشت پس پسر خداست… اتن الله است!!!
حالا پیغمبر ما اینطور جواب داد که حضرت عیسی مخلوقی از مخلوقات اِله بوده… بنده ای از بندگان خدا… منتها این لیاقت را داشت که به پیغمبری رسید؛)

 

_ابو حارثره اسقف اعظم گفت: آقا اگر حضرت عیسی بنده ای از بندگان و از مخلوقات است, پدرش که بوده؟

_جبرییل نازل شد؛ آیه شریفه آل عمران «إِنَّ مَثَلَ عِيسَىٰ عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ ۖ خَلَقَهُ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» ( آیه 59)
ای پیغمبر به اینها بگو جریان حضرت عیسی مثل جریان حضرت آدم است؛ بلکه جریان حضرت آدم بالاتر است… حضرت عیسی علی نبیه علیه السلام پدر نداشت وگرنه مادر که داشت! حضرت آدم جد ما, نه پدر داشت نه مادر( بی پدر مادر بود)… شما مسیحی ها اگر پدر نداشتن را دلیل پسر بودن خدا میدانید, پس حضرت آدم را هم باید پسر خدا بدانید!!! او که نه پدر داشت نه مادر…

_چه بگویند؟! جواب ندارند؟! ولی گاهی تعصب هم نمیگذارد… حق را میفهمیم… تعصب نمیگذارد زیر بار حق برویم…
برای این جواب دندان شکن جواب ندارند…

_حوصله پیغمبر ما راسربردند… این آیه دیگر سوره آل عمران نازل شد: « فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ.»
ای پیغمبر با اینها بحث نکن. اینها اهل منطق نیستند…
یک راه حل دیگری…

_خدایا آن راه حل چیست؟

_به این آقای ابوحارثه اسقف اعظم بگو من برحقم؛ شما ادعا میکنید شما بر حقید؟! فردا اول صبح, این گوشه بیابان مدینه من بیام تو هم بیا. من و تو تنها نه. من از بهترین افراد مسلمان که به منزله جان من است از مرد میاورم . تو هم یک مسیحی بیاور. من از خانم های مسلمان میاورم و تو هم از مسیحی بیاور( در اطراف مدینه مسیحی زیاد است) من یک کودک خردسال میاورم و تو هم بیاور؛ رو به درگاه خدا بگوییم خدایا هرکه برحق است بماند و هرکه باطل, یک بلا بفرست از بین برود؛ این چطور است؟
چون هرچه شما سوال میکنی و من جواب میدهم قانع نمیشوید!

_پذیرفتند… مجبورند…

_شب شد… این شصت نفر خواب ندارند…میگویند برویم … نرویم… نکنه راست باشه؟! این آقا خیلی قرص و محکم حرف میزد! از خودش خاطر جمع بود… نکنه بریم و بلا نازل شود؟
یک عاقل تری در جمع این شصت نفر گفت امشب رو بخوابیم ببینیم فردا صبح چه میگذرد… این آقا قرار است همراهانی بیاورد, ما باید نگاه کنیم آن همراهان کیستند؟ اگر از فامیل ها نیستند قبول میکنیم… نفرین را قبول میکنیم. اما اگر از فامیل ه هستند قبول نکنیم ؛ چون ممکن است انسان یک حرف باطلی بزند و سر خود را به باد بدهد دیگه حاضر نیست نزدیکانش سرشان را به باد بدهند. امشب را خوابیدند.
مردم مدینه هم از قضیه با خبرند

_فردا صبح …
(ما میگوییم نفرین؛ عرب ها میگویند مباهله)
اول صبح, مرد و زن و کوچک و بزرگ ازدحام دارند… کجا؟

عزیزانی که مدینه مشرف شدید, جانب شمال شرقی قبرستان بقیع با یک فاصله ای, ( الان یک مسجدی آنجا هست. ما میگوییم مسجد مباهله) آن زمان حاشیه شهر بود؛ بیابان بود؛ معمولا کسانی که مدینه می روند آنجا زیارت مبروند و دو رکعت نماز میخوانند. سعودی ها تابلو زدند : مسجد الاجابه (این اسم هم خوبه… پیغمبر جواب گرفت)
مرد و زن اینجا ازدحام دارند و آن شصت نفر هم آمدند؛ پیغمبر کجاست؟

 

_پیغمبر بعد از نماز صبح آمد به حجره ی فاطمه علیها السلام(حضرت علامه میفرمود این جریان حدیث کساء چند بار پیش آمده , نه اینکه مربوط به یک بار باشد؛ یک مورد آن همین صبح مباهله است)

به حجره خانم وارد شد؛ حضرت احساس سردی کرد؛ پوششی طلب کرد. این دختر خانم یک عبایی داشت؛ (کسا…کسای یمانی… بافت یمن بوده)؛ پیغمبر روی خود کشید.( حالا جمعیت آنجا منتظرند…) لحظاتی نگذشت که امام مجتبی که طفل خردسالی بود وارد هجره شد؛ ( این مربوط به سال دهم هجری است)

«یا اماه انی اشم ریح جدی ( حدیث کسا) من بوی جدم را استشمام میکنم». مادر اشاره کرد زیر این عبا جد شما هست؛ جلو رفت و سلام کرد؛ اجازه گرفت و ملحق شد. لحظاتی بعد آقا حسین بن علی از راه رسید. به همین صورت سلام کرد و اجازه گرفت و وارد شد. لحظاتی بعد مولا علی  وارد حجره شد. از خانم سوال کرد اجازه گرفت وارد شد. آخر کار خود زهرا علیه السلام ملحق شد.

و شدند پنج تن آل عبا…

 

حدیث کسا چه میگوید؟

راوی جابربن عبدالله انصاری هست. میگوید من از فاطمه علیها سلام شنیدم که به من اینطور فرمود:  «فَلَمَّا اکتَمَلْنا جَمیعاً تَحْتَ الْکساَّءِ اَخَذَ اَبی رَسُولُ اللَّهِ بِطَرَفَی الْکساَّءِ وَاَوْمَئَ بِیدِهِ الْیمْنی اِلَی السَّماَّءِ» میگوید وقتی ما پنج تن کامل شدیم دیدم پدرم گوشه عبا را کنار زد؛ دست راستش را به سوی آسمان گرفت: اَللّهُمَّ اِنَّ هؤُلاَّءِ اَهْلُ بَیتی وَخاَّصَّتی وَحاَّمَّتی لَحْمُهُمْ لَحْمی

خدایا اینها اهلبیت من هستند…  نزدیکان من هستند… گوشت اینها گوشت من است…

وَدَمُهُمْ دَمی

کربلا خون که را ریختند؟!..

چرا اربعین بیست میلیون؟!

چرا فراموش نمیشود؟!

نباید فراموش شود…

حسین را نکشتند ؛ پیغمبر را کشتند…

 

لَحْمُهُمْ لَحْمی وَدَمُهُمْ دَمی خدایا گوشت اینها گوشت من . خون اینها خون من…

یؤْلِمُنی ما یؤْلِمُهُمْ وَیحْزُنُنی ما یحْزُنُهُمْ اَنَا حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَهُمْ وَسِلْمٌ لِمَنْ سالَمَهُمْ

هرکه اینها را اذیت کند؛ من را آزار داده…

که را؟

هرکه اینها را دوست داشته, من را دوست داشته…

هرکه با اینها سر جنگ داشته باشد, با من سر جنگ داره…

 

در این هفتادو پنج روز پس چه گذشت؟ در این نود و پنج روز پس چه گذشت؟ ( حضرت استاد ضیایی اشاره به بعد از رحلت پیامبر دارند؛ سخنرانی مربوط به ایام فاطمیه میباشد)

مدینه این روزها چه خبر بود؟!

 

فَقالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ یا مَلاَّئِکتی وَیا سُکانَ سَمواتی اِنّی ما خَلَقْتُ سَماَّءً مَبْنِیةً وَلا اَرْضاً مَدْحِیةً وَلا قَمَراً مُنیراً وَلا شَمْساً مُضِیئَةً وَلافَلَکاً یدُورُ وَلا بَحْراً یجْری وَلا فُلْکاً یسْری اِلاّ فی مَحَبَّةِ هؤُلاَّءِ الْخَمْسَةِ الَّذینَ هُمْ تَحْتَ الْکساَّءِ

خداوند بر طبق این نقل به ملائکه فرمود: آسمان را , زمین را , دریا را , صحرا را, بر و بحر را… شمس و قمر را… من نیافریدم , مگر به خاطر این پنج نفری که زیر کسا هستند…

 

_عه!!! اینها کیستند!!!

 

فَقالَ الامینُ جِبْراَّئیلُ یا رَبِّ وَمَنْتَحْتَ الْکساَّءِ

جبرئیل امین عرض کرد خدایا تو همه عالم را به خاطر این پنج نفر آفریدی. اینها کی اند؟!

خداوند باید چه میفرمود؟ به ظاهر؟ به نظر من و شما؟

آدم به نظرش میرسد که خدا باید اینجا میفرمود : اینجا پیغمبر من و دخترش. اینجا پیغمبر من و دامادش. اینجا پیغمبر من و فرزندانش نوادگانش… حدیث کسا اینطور نمیگه!

هُمْ فاطِمَةُ وَاَبُوها وَبَعْلُها وَبَنُوها

محور زهراست…

اینجا فاطمه هست و پدر فاطمه

اینجا فاطمه هست و همسر فاطمه

اینجا فاطمه هست و فرزندان فاطمه…

محور زهرا علیه السلام است…

خیلی بیانات محور فاطمه علیه السلام

 

 

وقتی این پنج نفر جمع شدند  و کار به اینجا رسید, پیغمبر جریان آن نفرین را به سمع این چهار نفر رساند.

 

از اینجا به بعد بنده از علمای شیعه چیزی عرض نمکنم؛ از بزرگان اهل سنت تقدیم میکنم؛ آدرس هم میدهم:

یکی از علمای اهل سنت آقای زمخشری است. به موسی جارالله میگویند؛

جارالله؛ یعنی همسایه خدا

چرا این را به او میگویند؟

چون این آقا یک دوره تفسیر قرآن نوشت ؛ از اول تا آخر قرآن؛ اسم این تفسیر که در بازار هم هست, کشاف است؛ به چند جلد است البته به عربی است؛ بنا گذاشت فقط وقتی کنار کعبه هست دست به قلم ببرد. به احترام قرآن در کنار خانه خدا تفسیر بنویسد؛ آنقدر نشست…آنقدر نشست… که در سر زبان مردم به جارالله معروف شد… همسایه خدا…

این آقا در یکی از این مجلدات در ذیل آیات سوره آل عمران اینطور نوشت:

پیغمبر گرامی اسلام وقتی این جریان نفرین را به این چهارتا فرمود؛ این جمله را: «اذا دعوت انا فامنوا»  علی جان! فاطمه! حسنم!حسینم؛ من نفرین میکنم ( دعای بر علیه را نفرین میگویند.) مندعا بر علیه آنان میکنم؛ شما آمین باید بگویید.

(گویا نفس علی و فاطمه و حسن و حسین با آمین گفتن به دعای پیغمبر ضمیمه نشود, اثر گذار نیست!..)

این را فرمود و راه افتادند.

آن شصت نفر منتظرند…

دیشب چه بنا گذاشته بودند؟ که فامیل میاورد یا غریبه /   اگر غریبه آورد نفرین را بپذیرند ؛ اما اگر فامیلها, اصلا نپذیرند…

 

آقای زمخشری این عالم سنی نوشته:

فعطا رسول الله صل الله علیه و آله و سلم معتضنا الحسین اخذا بید الحسن و فاطمه تمشی خلف  و علی الخلفها

چه میگوید؟ این عالم سنی؟!

 

دیدند پیغمبر می آید در حالی که حسین را در بغل گرفته؛

 

(عه !!! سال دهم هجری … درسته آقا حسین بن علی خردسال است؛ اما اینطور نیست که نتواند راه برود… در بغل گرفته!..

وما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی الیوحی

کارهایپیغمبر مثل کار من و شما نیست! فعلش , قولش، تقریرش هرسه براساس دستور الهی است… بیان پیغمبر حجت است؛ عمل پیغمبر هم حجت است ؛ تقریر او هم حجت است.

تقریر چه است؟

یک موقع پیغمبر میفرماید اینکار را بکنید. اینطور وضو بگیرید ؛ این حجت است

یک موقع فرمایش ندارد ؛ خودش وضو میگیرد. ما نگاه میکنیم. این حجت است…

یک موقع نه خودش فرمایش دارد؛ نه خودش دارد عمل میکند؛ بلکه دیگری دارد انجام میدهد, پیغمبر نگاه میکند و اعتراض میکند؛ آنهم حجت است. این را تقریر میگویند؛ تایید)

 

حسین را بغل گرفته…

این آقای سنی نوشته: حسین را بغل گرفته؛ دست دیگرش امام مجتبی را گرفته؛ زهرا علیها السلام پشت پیغمبر دارد میاید

و علی خلفها ؛ علی بن ابی طالب پشت سر زهراست…

(فاطمه علیها سلام واسطه است… برزخ است… بین نبوت و امامت ؛ بین تنزیل وحی, تاویل وحی

آمدند…)

 

آقای ابوحارثه اسقف اعظم, نمیشناسد . از بعضی بزرگان مدینه سوال میکند که این همراهان کیستند؟

توضیح میدهند که ان طفلی که در آغوش پیغمبر ماست, نوه او است, دختر زاده اوست؛ اسمش حسین است. آن کودکی که دستش در دست پیغمبر ماهست, نوه ی دیگر اوست و اسمش حسن است؛ و آن خانمی که پشت سر اوست تنها دختر به جاماند اوست. نامش فاطمه است.پیغمبر دخترهای دیگری داشت که از دنیا رفتند؛

آن آقایی که پشت سر اوست داماد پیغمبر هست و پسر عم او و نامش علی است؛

در این همراهان شیعه و سنی اختلاف ندارند…

از این نزدیک تر نداشت پیغمبر ما…

 

علی که بود؟

جناب سنایی خوب فرموده:

مرتضایی که کرد یزدانش    همره جان مصطفی جانش

 

خدا علی را نفس نبی معرفی کرد.

این آیه شریفه: وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ( سوره مبارکه آل عمران, آیه 61)

خدا! من و شما نگفتیم

 

مرتضایی که کرد یزدانش

همره جان مصطفی جانش

 

دو رونده چو اختر گردون

دوبرادر چو موسی و هارون

 

هردو در زیک صدف بودند

هردو پیراییه شرف بودند

 

تا نبگشود علم حیدر در

ندهد سنت پیامبر بر (1)

 

(1) بَر نمیدهد…  یمن از دوسال گذشت… چرا اینجوریه؟! بحرین چه میگذرد؟ سوریه چه گذشت؟ چرا اینجوریه؟

تمام گرفتاری, فاصله گرفتن از باب مدینه علم است…

گاهی حضرت علامه میفرمود: اینهایی که علی بن ابی طالب را کنار زدند به ما شیعیان خیانت نکردند؛ به بشریت خیانت کردند!.. بشریت!..

چرا؟

چون پیغمبر فرمود: «أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِيٌّ بَابُهَا فَمَنْ أَرَادَ الْعِلْمَ» و فورا هم فرمود: «و فَلْيَأْتِ الْبَابَ»

علم اختصاص به ما شیعیان دارد؟!

اختصاص به ما مسلمین دارد؟!

علم و دانش غدای انسان به ما هو انسان است

علم مربوط به کل بشریت است

آنهایی که مولای ما را کنار زدند, به کل بشریت خیانت کردند…

لذا جناب سنایی درست فرمود:

تا نبگشود علم حیدر در
ندهد سنت پیامبر بر

 

میوه نمیدهد…

کاش فقط میوه نمیداد… بلکه عکس العمل آنچنانی ارائه میدهد!…

 

 

_آقای ابوحارثره اسقف اعظم نمی آید! دیروز قرار گذاشته بودند!

به جای اینکه با همراهانی برود و کنار پیغمبر بشیند و از خداوند درخواست کند که هرکی حق است بماند و هرکه باطل است بلا…؛ به سمت این شصت نفر برگشت و این جمله را گفت:

عین عبارت این عالم سنی را بنده روایت میکنم: ( آدرس هم که دادم)

انی لارا وجوها لشو الله ان یزیل جبر بهم لازاله فلا تباهلوا فتهلکوا علی نصران علی وجه الارض

اوه.. بارک الله!.. عجب معرفتی! از این آقای اسقف اعظم…

چه میگوید: من چهره هایی را میبینم (علی, فاطمه, حسن حسین علیه السلام) اگر از خدا بخواهند یک کوهی از جا کنده شود , میشود!.. مبادا تن به نفرین بدهید… اگر مباهله کنیم ما هلاک میشویم… نه تها ما شصت نفر! علی نصران علی وجه الارض.. ریشه مسیحیت زده میشود…

روی زمین یک نصرانی نمی ماند…

 

 

این آقای اسقف اعظم یک نگاه انداخت… گفت من اینطوری دیدم…

آقای زمخشری هم در کتابش نوشت…

بنده به خودم و شما چنین عرض میکنم: آی زمخشری! آی عالم سنی… ای کاش نمینوشتی… شما وقتی نوشتی که آقای اسقف اعظم چنین گفت ( من چهره هایی میبینم اگر از خدا بخواهند یک کوهی از جا کنده شود , میشود!..) ما شیعیان از شما مطالبه داریم, برای ما سوال ایجاد میشه … این اسقف اعظم یک نگاه کرد, آنهایی که سالها نگاه کردند, پس چرا در خانه را آتش زدند؟!..

مگر سالها نگاه نکردند؟!

علی را ندیدند؟!

از جمله این پنج نفر امیرالمومنیین بود…  از جمله این پنج نفرحسن و حسین بودند…

آقای زمخشری!

پس کربلا چه بود؟!

پس عاشورا کدام بود؟!..

سال 61 هجری چه گذشت؟!

چرا این را نوشتی؟!

چرا در عاشورا کار به جابی رسید, زینب سلام الله علیها دید و تزلزل العرض… زمین کربلا میلرزد… و اظلم شرق و الغرب…

حادثه عاشورا شهادت حضرت نزدیک سه بعد از ظهر رخ داد… زینب دید شب شده… باز در خیمه بماند؟ طاقت ندارد

بسیاری کربلا رفتید, تل زینبیه رفتید؟ الان هم پله میخورد

این خواهر  سر از پا نشناخت…

آمد بالای بلندی یک نگاه به اطراف کرد, دید شمر با پای به چکمه روی سینه عزیز زهراست

(این عزیز همان پنج نفری است که اسقف اعظم دید)

این خواهر چه کند؟

دستها را روی سر گذاشت…  رو به مدینه کرد: یا جدا یا رسول الله صَلّی عَلَیکَ مَلیکُ السَّماءِ

هذا حُسَینٌ مُرَمَّلٌ بِالدِّماءِ

مُنْقَطَعُ الاعْضاءِ

 

از زبان مرحوم محتشم این چند جمله را ترجمه کنم:

پس با زبان پر گله آن بضعه الرسول

رو در مدینه کرد که یا ایها الرسول

این کشته به هامون حسین توست…

واین صید دست و پا زده در به خون حسین توست…

این ماهی فتاده به دریای خون که هست زخم ستاره بر تنش افزون  حسین توست…

 

 

 

 

 

 

 

بیانات حضرت استاد ضیایی در ایام فاطمیه

 

 

 

برچسب‌ها:, , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,