تفاوت ادراکات انسان با حیوان

تفاوت ادراکات انسان با حیوان
آبان 1, 1400
53 بازدید

عدم امکان تسلّط طبیعت بر ماورای طبیعت از این مطلب یک قاعده کلی بدست می‌آید که عبارت است از اینکه طبیعت هیچ‌گاه نمی‌تواند بر ماورای طبیعت (مجرّد) تسلط پیدا کند. آتش از جنس طبیعت است و نمی‌تواند نفس مجرّد را از بین ببرد. حیوان درّنده‌ای که حمله کرده به این انسان و او را دریده […]

عدم امکان تسلّط طبیعت بر ماورای طبیعت

از این مطلب یک قاعده کلی بدست می‌آید که عبارت است از اینکه طبیعت هیچ‌گاه نمی‌تواند بر ماورای طبیعت (مجرّد) تسلط پیدا کند. آتش از جنس طبیعت است و نمی‌تواند نفس مجرّد را از بین ببرد. حیوان درّنده‌ای که حمله کرده به این انسان و او را دریده بر طبیعت او غلبه پیدا کرده است نه بر روح و ماورای طبیعت او.

خداوند، موجودات زندۀ این عالَم را به چند گونه آفریده است: بعضی را به گونه‌ای خلق کرده که سرهایشان در زمین است؛ مثل نباتات و درختان که وجودشان خیلی ضعیف است. طایفۀ دوم یک مقدار وجودشان قوی‌تر است و لذا سرشان نه داخل زمین و نه بالا است، بلکه افقی است؛ مانند حیوانات. طایفۀ سوم عکس نبات هستند؛ یعنی سرشان بالا است و از وجود خیلی قوی برخوردارند؛ مثل انسان‌ها. همین بیانگر این است که انسان موجودی آسمانی و ماورای این عالم طبیعی است، منتها بیچاره مادیون سرشان توی زمین است و توجه به انسان بودن خودشان ندارند و لذا سرشان را بالا نمی‌آورند تا ماورای طبیعت را ببیند، بلکه خودشان را تنزّل داده‌اند و فقط موجودات مادی را می‌بینند و هر چیزی که ماورای ماده باشد را منکر هستند.

تفاوت ادراکات انسان با حیوان

بیان شد که هیچ انسانی با ابتلای به مرگ از بین نمی‌رود؛ زیرا ساده‌ترین انسان‌ها لااقل از قوّۀ خیال برخوردار است و لذا اگر نفسى به مرحلۀ تجرّد عقلى و يا فوق تجرّد (مقام لایقفی) نرسيد و در حدِّ مرتبۀ خيال از بدن جدا شد و مرگش فرا رسید تباه نمی‌شود؛ زیرا انسان‌های ساده‌لوح حداقل از تجرّد برزخی برخوردار است. از اینجا به دست می‌آید حیواناتی که دارای قوّۀ خیال هستند آن‌ها هم بعد از مرگ باقی‌ می‌مانند و یک معنای آیۀ شریفۀ «و إذا الوُحوش حُشِرَت» هم همین است. حیوانات هم قوّۀ خیال و قوّۀ واهمه دارند اما تمایز حیوانات با انسان در این است که انسان علاوه بر این‌ها قوّۀ عاقله هم دارد. حیوان نمی‌تواند معانی کلی را ادراک کند. واهمه و عاقله هر دو مُدرَکاتشان از قبیل معنا است. چون ما یک صورت داریم و یک معنا که صورت مثل صورت دیوار، پنجره و تابلو است که در ظاهر می‌بینیم اما معنا مثل محبت، عداوت و عدالت است که بسیاری از مُدرَکات ما از قبیل معانی است، منتها اگر این معنا جزئی باشد ادراکش کار واهمه است که مشترک میان انسان و حیوان است؛ مثل محبت این مادر به فرزندش و محبت این گوسفند به برّه‌اش و عداوت این گرگ نسبت به این گوسفند و اگر این معنا کلی باشد ادراکش کار قوّۀ عاقله است و اختصاص به انسان دارد؛ مثل ادراک محبت کلی که کاری نداریم محبت چه کسی و در چه زمانی و مکانی باشد. حیوانات از این نوع ادراک محروم هستند هرچند که ممکن است حیوانات حواسشان به مراتب از حواس ما بالاتر باشد؛ مثلاً برخی حیوانات زلزله را زودتر از انسان متوجه می‌شوند یا شامّه آن‌ها، باصره آن‌ها قوی‌تر از شامّه و باصره انسان است پس حیوانات دارای احساسات، قوّۀ خیال و قوّۀ واهمه هستند ولی قوّۀ عاقله را ندارند و از اینجا بقای نفوس حیوانی بعد از مرگ به دست می‌آید.

اگر نفس به مرتبۀ تجرّد عقلى و يا فوق تجرّد رسيد، آن‌جا دیگر همه قبول دارند که موجودى مفارق از ماده و گوهرى برتر از آن نفسى است كه در حد خيال است. کسی که به مقام تجرّد عقلی برسد قظعاً نسبت به کسی که فقط در حد تجرّد خیالی توقف کرده برتر است و لذا بقاى نفسى كه در مرتبۀ عقل است بعد از نابودی و خرابىِ بدن نيز به طريق اولى خواهد بود؛ زیرا ما وقتی شیئی را که در حد تجرّد خیالی است باقی می‌دانیم، به طریق اولیٰ آن شیء که در تجرّد عقلی است باقی می‌باشد.

 

قوّۀ خیال به منزلۀ دستگاه عکاسی

نفس ناطقه یک سری معانی در اختیار دارد که به قوّۀ خیال _ که به منزلۀ دستگاه عکاسی است _ می‌دهد که آن معانی را به صورتی انشاء، یعنی ایجاد می‌کند. به عنوان مثال، نفسِ ناطقه نسبت به شی عداوت را دارد که به صورت پلنگ و گرگ در می‌آورد یا جناب عزیز مصر هفت سال قحطی به دنبال هفت سال فراوانی به او داده شد که این چیزی که به نفس ناطقه داده شده را در اختیار قوّۀ خیال که کارخانه عکاسی است گذاشته تا آن را به صورت هفت گاو لاغر و هفت گاو چاق جلوه دهد.

 

مروری بر ادلّۀ تجرّد نفس

در جلد نفس ثابت کردیم که نفس ناطقۀ انسانی یا همان روح و به تعبیر فارسی همان روان غیر از جسم و بدن انسانی است. البته نه غیری که از سنخ عالَم طبیعت باشد، بلکه با ارائه ادلّه‌ای ثابت کردیم غیر بودنی را که از سنخ عالَمی ماوراء طبیعت است؛ یعنی در درس سی و پنجم از طریق بحث در ظرف علم، در درس چهل و ششم از طریق قوّه و فعل، در درس چهل و هفتم از بررسی احکام مادّه، در درس پنجاهم از راه ادراک عین ابعاد صورت های خیالی، در درس پنجاه و چهارم از به‌کارگیری بدن جسمانی و مثالی در بیداری و خواب، در درس پنجاه و ششم از راه انحلال و اشتداد و یا ضعف و قوّت که بدن در طول عمر ضعیف می‌گردد و لکن نفس ناطقۀ انسانی قوّت می‌یابد، در درس پنجاه و هفتم از راه ادراک نفس خودش را که خودش برای خودش حاضر است، در درس شصت و دوّم از طریق قبول و عدم قبول اَشکال و صورت‌ها، در درس شصت و سوّم از حمل اثقال جسمانی و فهم علوم و معارف، در درس شصت و ششم تا درس هفتاد و دوم با تبیین چند دلیل در تجرّد نفس ناطقه و تجرّد برزخی قوّۀ خیال و صورت‌های خیالی و خلاصه آن‌که تا به حال بیش از ده دلیل اقامه نمودیم که نفسِ ناطقۀ انسانی یا روح انسان حقیقتی غیر از بدن انسانی و موجودی ورای عالم طبیعت است و لذا با ویرانیِ بدن، از بین نمی‌رود و برای همیشه باقی و برقرار است؛ زیرا در مسیر تکاملی‌اش _ چه از حالت عقل هیولائی به عقل بالفعل رسیده باشد و چه اینکه در حدّ خیال توقف کرده باشد _  در هر صورت زائل و نابود شدنی نخواهد بود. علاوه بر ادلّه‌ای که تا به حال بیان کردیم اینک دلیلی دیگر در تجرّد نفس ناطقۀ انسانی از کتاب «طهارة الاعراق» جناب ابن مسکویه می‌آوریم که خلاصه‌اش این است که هر یک از نفس و بدن مشتاق امر خاصی هستند؛ بدن به لذّات جسمانی اشتیاق دارد و نفس به معرفتِ حقایق و دانستن معارف الهی که برتر و افضل از لذّات مادّی و جسمانی هستند و به قول مُلاّی رومی در دفتر چهارم مثنوی و در دفتر پنجم آن:

جان گشاید سوی بالا بال ها   در زده تن در زمین چنگال ها
هر که کاه و جو خورد قربان شود   هر که نور حق خورد قرآن شد
خوی معده زین کَه و جو باز کن   خوردن ریحان و گل آغاز کن
معده تن سوی کَهدان می‌کشد   معده دل سوی ریحان می‌کشد

از اینکه مطلوب و مشتاق هر یک از نفس و بدن تفاوت دارد به دست می‌آید که نفس با بدن متفاوت است و چون مطلوبِ نفس برتر و والاتر از مطلوب بدن است، پس نفس هم گوهری اجلّ، اکرم، اعظم و اعلای از بدن است و هر یک از ما این دو‌گونه میل و اشتیاق را در خود می‌یابیم و به قول مُلاّی رومی هر یک از ما دارای دو معده هستیم که یکی معدۀ تَن و دیگری معدۀ دِل است و هر یک را غذای مخصوصی است و کسانی که در مسیر دانش‌پژوهی گام بر می‌دارند و زحمت و رنجِ تحصیلِ علوم و معارف را تحمّل می‌کنند در حقیقت در پیِ تأمین غذای معدۀ دِل هستند که با غذای معدۀ تَن به کلی متفاوت است.

معلّم ثانی ابونصر فارابی، یکی از مفاخر عالَم عِلم و دانش است که موجز‌نویس بوده و به همین جهت آثار قلمی او عمدتاً در غالب رساله‌هایی است، در کتاب «فصوص الحکم» در فصل بیست و چهارم آن از لذّت و اَلَم بحث می‌کند و به مناسبتِ بحث، از بیماری «جوع بولیموس» نام برده است و کسی که مبتلای به این بیماری باشد با اینکه نیاز به تغذیه دارد ولی اشتها و میل به غذا خوردن پیدا نمی‌کند و چون غذا نمی‌خورد به تدریج بدنش از گرسنگی آب می‌شود و ضعیف می‌شود. شاهد بحث ما این‌جا است که همان‌طور که این بیماری متوجه معدۀ تَن می‌شود و بدن را ضعیف و ذوب می‌کند، چه بسا این بیماری متوجه معدۀ دِل هم بشود و انسان را نسبت به کسب علوم و معارف و کشف حقایق عالم هستی بی‌میل و اشتها بسازد و در نتیجه روح و روانش را ضعیف و ذوب نماید. کسانی که می‌گویند چرا دنبال تحصیلِ معارف برویم و زحمت و رنجِ کشف حقایق را تحمّل کنیم مگر همه کس همه چیز را فهمیده و دانسته است، در حقیقت مبتلای به همین بیماریِ «جوع بولیموس» هستند منتها این بیماری متوجه معدۀ دِل آن‌ها شده است. لذا می‌گویند چه کسی همه چیز را فهمیده است که ما هم برویم بفهمیم. چنین کسی فقط به غذایِ معدۀ تَن سرگرم است و به قول مُلاّی رومی به جز اصطبل و علف چیزی نمی‌بیند و به دور از شرف است:

او نبیند جز که اصطبل و علف   از شقاوت غافلست و از شرف

برچسب‌ها:, , , , , , , , , , , , , , , , , , ,