قوّۀ خیال

قوّۀ خیال
آبان 1, 1400
78 بازدید

صورتگری قوّۀ خیال دانستیم که قوّۀ خیال مانند سایر قوا، قائم به نفسِ ناطقه و بلکه شأنی از شئون آن است و نفس ناطقه خود جهان بزرگی است، بلکه بزرگترین جهانی است که متضمن دستگاه‌های حیرت‌آور از قبیل جهاز هاضمه، دماغ، قلب، چشم، گوش، خیال، حافظه، واهمه و غیر آن‌ها می‌باشد و هر یک دارای […]

صورتگری قوّۀ خیال

دانستیم که قوّۀ خیال مانند سایر قوا، قائم به نفسِ ناطقه و بلکه شأنی از شئون آن است و نفس ناطقه خود جهان بزرگی است، بلکه بزرگترین جهانی است که متضمن دستگاه‌های حیرت‌آور از قبیل جهاز هاضمه، دماغ، قلب، چشم، گوش، خیال، حافظه، واهمه و غیر آن‌ها می‌باشد و هر یک دارای کار به خصوصی است؛ یعنی نفس را در هر یک از آن‌ها اثر صنع خاصی است و گفته‌ایم که کار دستگاه خیال صورتگری است؛ به این گونه که جبلی و فطری آن این است که معانی را شکل و صورت می‌دهد؛ مثل اینکه جِبلّی و سرشتی قوّۀ سامعه شنیدن است و طبیعت قوّۀ باصره دیدن می‌باشد. قوّۀ خیال، دستگاهِ عکاسیِ نفسِ ناطقه است که دستگاه صنعت عکاسی مثالی و نموداری از آن است و انسان آنچه را که در خود دارد مشابه آن را در خارج پیاده می‌کند و هر فاعلی با نحوۀ فعلش و هر صانع با صُنعش و هر علّت با معلوش این چنین است ولی هیچ‌گاه دستگاه صنعت عکاسی کار دستگاه خیال را نمی‌کند؛ زیرا که نفس ناطقه در موطن خیال معنایی را شکل و صورت می‌دهد ولی دستگاه صنعتی فقط از محسوسات عکس می‌گیرد و صورت‌گری می‌کند؛ مثلاً کسی دشمنش را می‌بیند و عداوت را که از قبیل معنا می‌باشد به شکل حیوان درّنده‌ای تجسّم می‌کند.

 

آفرینش همه تنبیه خداوند دل است   دل ندارد دل که ندارد به خداوند اقرار
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود   هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار

 

تجرّد نفس در موطن خیال

موجود مجرّد ورای این عالَم مادی و طبیعی است؛ یعنی جسمانی نیست. گاهی از موجود مجرّد تعبیربه مُفارق می‌شود و منظور این است که جدای از ماده می‌باشد. این که گفتیم تجرّد خیال همان تجرّد نفس ناطقه در موطن خیال است به این معنا است که ما نمی‌توانیم بین قوای نفس و خود نفس بینونت و جدایی به تمام معنا قائل شویم  و اگر این را خوب بفهمیم می‌توانیم نسبت موجودات این عالَم با باری‌تعالی را بهتر درک کنیم. قوای ادراکی ما خودِ نفسِ ما نیست ولی جدای از نفس هم نیست. چنین چیزی قابل قبول نیست که روح ما یک طرف باشد و قوّۀ باصره و سامعه هم در طرف دیگر باشد، بلکه نفس در موطن باصره و سامعه مجرّد است. لذا می‌گوییم این‌ها از شئونات نفس هستند. برای تقریب به ذهن می‌گوییم نسبت قوای ادراکیِ ما با نفس مانند نسبت امواجِ دریا با خودِ دریا است؛ یعنی همان‌طور که امواج دریا هر یک دریا نیستند ولی جدای از دریا هم نیستند و جلوه‌ای از جلوه‌های دریا هستند، قوّۀ شنوایی، بویایی و غیره نیز جدای از نفس ما نیستند، بلکه جلوه‌هایی از وجودِ نفس ما هستند. پس وقتی قوّۀ خیال را مجرّد معرفی می‌کنیم در واقع داریم تجرّد نفس را در مرتبۀ خیال معرفی می‌کنیم یا وقتی می‌گوییم بینایی و شنوایی مجرّد است در واقع داریم تجرّد نفس را در موطنِ خیال اثبات می‌کنیم.

ملاصدرای شیرازی قوّۀ خیال را مجرّد به تجرّدِ برزخی می‌داند. مجرّد برزخی به شیئی می‌گوییم که ماده ندارد ولی شکل و شمایل دارد. وی در کتاب «اسفار» و دیگر کتاب‌هایش فصلی در تجرّد برزخیِ خیال عنوان کرده و چند برهان در اثبات آن آورده است. قوای ادراکی را دو قسمت می‌کنند: 1- ظاهری و 2- باطنی. قوای ظاهری مانند همین شنوایی و بینایی و قوای باطنی مثل حس مشترک که اتفاقاً همۀ قوای ظاهری مانند کانال‌هایی هستند که هر چه دریافت می‌کنند در حس مشترک می‌ریزند که خزانه است. به همین خاطر مشترک می‌گویند که شنیده شده، دیده شده، بوییده شده و همه چیز را دارا است منتها باطنی است؛ همچنان که قوّۀ خیال و قوّۀ واهمه هم باطنی هستند و در رأسش قوّۀ عاقله است. مرحوم ملاصدرا همۀ قوای ادراکی _ چه ظاهری و چه باطنی _ را مجرّد می‌داند.

خلط میان قوای ادراکی و ابزار ادراک

بحثمان در این است که قوای خیال و سایر قوای باطنی، ساری و جاری در اجسام نیستند، بلکه عاری از ماده هستند و لذا باید میان قوا و آلات جسمانی آن‌ها فرق بگذاریم. کسانی که قوای ادراکی را مادی معرفی کرده‌اند در واقع بین قوّۀ ادراکی و آلت ادراک خلط کرده‌اند؛ یعنی میان قوّۀ بینایی و چشم دچار اشتباه شده‌اند و از آنجایی که چشم مادی است، نتیجه گرفته‌اند که قوّۀ بینایی هم مادی است اما در واقع قوّۀ بینایی غیر از چشم است و همینطور در مورد شنوایی و گوش؛ زیرا گوش موجودی مادی است ولی قوّۀ شنوایی از شئون نفس و ماورایِ بدنِ جسمانی است. اگر موجودی را سمیع بگوییم به این معنا است که او شنوا است اما لزوماً به این معنا نیست که گوش هم داشته باشد؛ مانند ملائکه و سایر موجودات مجرّد که به مراتب از ما شنواتر هستند ولی نیازی به گوش ندارند: «و انّ عَلیکم لحافِظین کراماً کاتِبین یَعلمُون ما تَفعلُون؛ هر یک از شما محافظ‌هایی گرامی دارید که هر چه را انجام می‌دهید می نویسند». در روایات هم داریم یک مَلَک روی شانۀ چپ و آن یکی روی شانۀ راست قرار دارد و یکی خوبی‌ها و دیگری بدی‌‌ها را می‌نویسد که این آیات و روایات نشان می‌دهند که این محافظان و ملائکِ مجرّد کارهای ما و گفتار ما را می‌بینند و می‌شنوند. بنابراین ما چون ضعیف هستیم در شنیدن و دیدن نیاز به گوش و چشم داریم و چه بسا موجودی بینا و شنوا باشد ولی به لحاظ وجودی قوی‌تر از ما باشد و نیازی به چشم  و گوش هم نداشته باشد.

 

دستاورد تجرّد قوّۀ خیال

اگر ما پذیرفتیم که قوّۀ خیال مجرّد است همان‌طوری که تجرّد قوّۀ عاقله مورد قبول همه است، نتیجه می‌گیریم انسان‌هایی که در زندگی فقط در حدّ خیال ترقّی دارند به درجۀ عقل و عاقل نمی‌رسند. اکثر مردم این طوری‌ هستند که درجۀ وجودیشان به همین حدّ خلاصه می‌شود و اصلاً به مرتبۀ عقل و عاقل نمی‌رسند. نفس انسانی در مدارجی که طی می‌کند اگر به مرحلۀ عقل برسد مجرّد می‌شود و لذا با رفتن این بدن، نفس باقیست و تباهی پیدا نمی‌کند ولی اگر به مرحلۀ عقل نرسد باز وقتی از دنیا می‌روند نفسشان باقی است و حقیقت‌شان تباه نمی‌شود؛ زیرا مجرّد چه خیالی باشد و چه عقلی تباهی ندارد. بنابراین اگر طعمۀ آتش یا گرگ درّنده قرار بگیرند، طبیعت بر ماورای طبیعت نمی‌تواند دست پیدا کند و لذا فقط بدنشان در آتش‌سوزی تباه می‌شود نه نفسشان. پس اثبات تجرّد خیال یک چنین دستاورد بزرگی را به دنبال دارد؛ زیرا اگر ما خیال را مجرّد ندانیم و مادی بدانیم، اکثر مردم که تعالی‌شان در حدّ خیال است با تباهی بدن باید تمام شوند و معاد آن‌ها غیر ممکن خواهد شد. اگر این مطلب را بپذیریم که ما تجرّد خیالی هم داریم در این صورت برای کسانی که به تجرّد عقلی دست پیدا نکردند مانند کودکان، بقای حقیقت هم ثابت می‌شود. نفس ناطقه بعد از هلاکت بدن پایدار است؛ حال این پایداری یا در حدّ تجرّد تام است و مخصوص کسانی است که به مراحل عالی دست پیدا کرده‌اند و یا در حد تجرّد خیالی و برزخی است که اختصاص به آن‌هایی دارد که نتوانستند در زندگی خودشان را بالا بکشند.

 

برچسب‌ها:, , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,