مکتب مادّی عملی و نظری

مکتب مادّی عملی و نظری
مهر 24, 1400
57 بازدید

مکتب مادّی عملی و نظری نویسندۀ کتاب «مقدمه‌ای بر فلسفه» عنوان می‌کند که پیروان مکاتب مادّی قائل به دو مکتب مادّی هستند: یکی مکتب مادّی عملی و دیگری مکتب مادّی نظری. در مکتب مادّی عملی که مربوط به عمل افراد است، توصیۀ‌شان این است که انسان باید به دنبال خوبی‌های مادّی باشد و به آن […]

مکتب مادّی عملی و نظری

نویسندۀ کتاب «مقدمه‌ای بر فلسفه» عنوان می‌کند که پیروان مکاتب مادّی قائل به دو مکتب مادّی هستند: یکی مکتب مادّی عملی و دیگری مکتب مادّی نظری.

در مکتب مادّی عملی که مربوط به عمل افراد است، توصیۀ‌شان این است که انسان باید به دنبال خوبی‌های مادّی باشد و به آن چه که خیر و صلاح او در زندگی است عمل کند. در این عالَم مادّه انسان باید به دنبال کسب آن چیزی باشد که خوب تلّقی می‌شود. خانۀ خوب، ماشین خوب، وسایل زندگی خوب، همسر خوب و … ما فعلاً کاری با این نداریم که آیا این موارد واقعاً خوبی‌های زندگی هستند، بلکه می‌خواهیم با نظر فکری مکتب مادّی آشنا شویم.

اما در این کتاب از قول مادّیون نقل شده که  مکتب مادّی نظری بر دو قسم است:

قسم اول: مکتب مادّی نظری مکتبی است که اصلِ منظّم کننده دارد و فقط ممهذ در مادّه و مادّیات باشد. در هر بحث نظری که مورد نظرتان باشد باید از مادّه شروع کنید وگرنه آن بحث علمی نیست. به نظر این‌ها آن بحثی علمی است که منشأ آن بحث از مادّه باشد.

قسم دوم: مکتب مادّی نظری مکتبی است که علاوه بر ممهذ بودن در ماده و مادیات جنبۀ متافیزیکی و ماورای مادّه را هم در نظر دارد. گاهی هم به «ما قبل طبیعت» نیز گفته می‌شود. این قسم دوم را نیز دو قسم کرده‌اند: 1-مذهب مادّی واحدی یا فردی، 2-مذهب مادّی اثنینی یا دو جنبه‌ای که از نظر این مذهب دو نوع مادّه وجود دارد؛ یک مادّۀ لطیف و دیگری مادّۀ کثیف (متراکم). از یک طرف می‌گویند منشأ همه چیز مادّه است و از طرف دیگر ما عقل، روح و حیات داریم که طول، عرض و عمق ندارد و لذا از آنجایی که در این موارد گیر می‌کنند، دست و پا می‌زنند که یک طوری توجیه کنند و بدین جهت می‌گویند که ما دو نوع شیء مادّی داریم: لطیف و کثیف. بنابراین ناچار شدند عقل، روح، حیات و اراده که فاقد طول، عرض و عمق هستند و محسوسِ قوّۀ باصرۀ ما نیستند را از قبیل جسم مادّیِ لطیف به حساب بیاورند و از این طریق یک راه فراری برای خودشان پیدا کنند.

حضرت علامه حسن‌زاده (حفظه الله تعالی) می‌فرمایند که جسم لطیف باز کدام است؟ همان هم که طول، عرض و عمق دارد و لذا باید محسوس باشد. گذشتگان جسم لطیف را به جسم‌های سماوی مثال می‌زدند که لطیف است ولی حائل نیست. امروزه هم جسم لطیف را به چیزهایی مثل شیشه مثال می‌زنند که جسم است اما حائل نیست؛ یعنی مانع رؤیت اشیای پشت شیشه نمی‌شود. بنابراین اگر هزار بار هم شما بگویید جسم لطیف است ولی علم را نمی‌توانیم ببینیم و استشمام، لمس و مزمزمه کنیم و با حواس ذائقه ادراک کنیم؛ پس نمی‌توانیم بپذیریم که جسم لطیف هستند. مذهب مادّی اثنینی برای این‌که بتواند خودش را از خیلی از اشکالات رها کند ناچار شده جسم را دو قسم کند، اما مذهب مادّی واحدی چه کار کرده است؟ مذهب مادّی واحدی مادّه را یک نوع می‌داند و تقسیم به کثیف و لطیف نکرده است؛ منتها می‌گوید مادّه‌ای که یک نوعِ واحد است سه قسم است:

قسم اول: مادّۀ وصفی که نفس و عقل را از این قبیل می‌دانند.

قسم دوم: مادّۀ علیتی که عقل را معلول مادّه می‌دانند و مادّه را علّت برای عقل می‌پندارد.

قسم سوم: مادّۀ تعادلی که برای نمودهای عقلانی و نفسانی حالت مادّیتی قائل هستند.

خلاصه اینکه هدف از نقل این اقوال این بود که در درس‌های بعدی که می‌خواهیم نفس مجرّد را اثبات کنیم باید اول مکتب مادّی را باطل بشماریم که باطل شمردن آن متفرّع بر این است که ما با مکتب مادّی و مبانی آن‌ها آشنا باشیم تا بدانیم به کدام موارد خدشه وارد کنیم.

 

نقد مبانی مادّیون

آقای کولپه اصرارش بر این بود که آن چه که در نظام هستی حقیقت دارد مادّه است و ما اگر قرار است هر چیزی را در این نظام عالَم بفهمیم باید از مادّه شروع کنیم. مطلب اول را نمی‌پذیریم اما مطلب دوم که ما هر چیزی را می‌خواهیم در این عالَم بفهمیم باید از مادّه شروع کنیم حرف خوبی است؛ چون ما هم جنبۀ جسمانی و هم جنبۀ روحانی داریم و تازه آن جنبۀ روحانی هم بنا بر مبنای مورد قبول مرحوم صدرالمتالهین (رضوان الله تعالی علیه) جسمانیت الحدوث است که ایشان در حکمت متعالیه ما را به این‌جا می‌رساند که ما با جسم و جسمانی خیلی اُنس داریم؛ زیرا تمام ابزار و آلات ادراکی ما جسمانی است. ما یک قوای ادراکی داریم و یک آلات ادراکی که این دو تا را باید از یکدیگر تمییز بدهیم. بینایی با قوّۀ باصره است اما آلتش چشم است، شنوایی با قوّۀ سامعه است و اما آلتش گوش است. شامّه با یکی از شئونات نفس ناطقه است و اما آلتش بینی است؛ یعنی بینی که ادراک نمی‌کند، بلکه نفس است که ادراک می‌کند؛ منتها این وسیله است. گوش که ادراک نمی‌کند، بلکه جان ادراک می‌کند و گوش یک وسیله است.

.  ماتریالیسم از نظر لغوی به معنای مادّه‌گرایی و این است که کسی به عوامل مادّی بیش‌تر از عوامل معنوی، اهمّیّت دهد و مادیات را بیش‌تر باور کند. (اکسفورد،ص۷۸۹). در این معنا، ماتریالیسم(Materialism )حالتی روانی است که آدمی را به امور معنوی بی توجّه می‌سازد(اکسفورد،ص۷۸۹). ماتریالیسم در اصطلاح اعتقاد به این است که همه موجودات جهان، تنها وجود مادّی دارند. این معنا از ماتریالیسم در برابر ایده‌آلیسم جای دارد. به مکاتبی که اصالت را به مادّه می‌دهند و آن را بر امور غیرمادّی مقدّم می‌دارند، ماتریالیسم گویند. ماتریالیست‌ها، امور غیر مادّی مانند روح و معنا را خصلتی از مادّه می‌پندارند. آنان معتقدند که این گونه امور تابع و طفیلی مادّه‌اند. (فلسفه تاریخ،ج۱،ص۸۷).  ماتریالیست‌ها وجود ماورای مادّه را انکار می‌کنند و همه هستی را در انحصار مادّه می‌انگارند. در نظر ماتریالیست‌ها تنها آنچه در تغییر و تبدّل است و در بستر زمان و مکان روی می‌دهد، واقعی است و آنچه از چارچوب احساس و لمس بشر بیرون است، وجود ندارد(مطهری،مجموعه آثار،ج۱،ص۴۷۱).

اصول چهارگانه ماتریالیسم دیالکتیک:

1 – فلسفه مادی جدیدی که بنام « ماتریالیسم دیالکتیک » خوانده می شود و دو شخصیت معروف بنام کارل مارکس ( Karl Marx ) و فردریک انگلس ( Friedrich Engels ) بانیان اصلی آن بشمار می روند دارای یک تئوری فلسفی و یک روش منطقی است تئوری فلسفی وی « ماتریالیستی » است که وجود را مساوی با ماده می داند و وجودمادی را منکر است ، و روش منطقی وی شیوه و روش خاصی است که در طرز تحقیق و راه یافتن به معرفت طبیعت پیش گرفته و معتقد است که تنها با این روش و این طرز تحقیق است که می توان طبیعت را شناخت و با آن معرفت حقیقی حاصل کرد . این روش تحقیق که همان روش دیالکتیکی مارکسیستی است عبارت است از طرز تفکر مبتنی بر چند اصل از اصول کلی که حاکم بر طبیعت است و به عقیده آنان یگانه طرز تفکر و شیوه مطالعه ای که طبیعت و اجزاء طبیعت را آن طور که هست می شناساند همانا مطالعه ای است که طبق این اصول صورت بگیرد .  این اصول از این قرار است : الف – ماهیت هر چیزی عبارت است از رابطه آن چیز با سایر اجزاء طبیعت . هیچ چیز و هیچ جزئی از اجزاء طبیعت بخودی خود قابل شناسائی نیست و بنابر این اگر موجودی از موجودات طبیعت را بخواهیم مطالعه کنیم . باید مجموع ارتباطات وی را با سایر اشیاء بدست آوریم و آنرا در تحت تاثیر محیط مخصوصی که خواه ناخواه ماهیت او را تحت نفوذ گرفته است مطالعه کنیم استالین ( 1879 – 1953 ) در جزوه ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی می گوید : « متد دیالکتیک معتقد است که هیچگونه پدیده ای در طبیعت منفردا و بدون در نظر گرفتن روابط آن با سایر پدیده های محیطش نمی تواند مفهوم واقع شود زیرا پدیده ها در هر رشته از طبیعت که تصور کنیم وقتی خارج از شرایط محیط در نظر گرفته شوند به امری بی معنی تبدیل خواهند شد » .این اصل بعنوان اصل « تبعیت جزء از کل » و یا « اصل تاثیر متقابل » و یا « اصل پیوستگی عمومی اشیاء » خوانده می شود .ب – همه چیز دائما در تغییر و حرکت و شدن است . سکون وجود ندارد و فکر نیز که از خواص طبیعت است تابع همین قانون تغییر و حرکت است . انگلس می گوید : «دنیا را نباید بصورت مخلوطی از اشیاء ثابت و تمام شده تصور نمود ، بلکه دنیا عبارت است از مخلوطی از سیرهای تحولی که در آن موجوداتی که ظاهرا ثابت می باشد و همچنین انعکاس این موجودات در ضمیر انسان که همان افکار باشد دائما در حال سیر تحولی و انهدام می‌باشند.» . این اصل معمولا اصل تغییر یا اصل حرکت یا اصل تکامل خوانده می شود.ج – تغییر و حرکت همواره به حالت یکنواخت نیست ، لحظاتی فرا می رسد که این تغییرات تدریجی حالت شدید و انقلابی بخود می گیرد و منجر به تغییر در کیفیت می شود استالین می گوید: «دیالکتیک بر خلاف متافیزیک سیر تکاملی را یک جریان ساده نشو و نما که در آن تغییرات کمی منجر به تغییرات کیفی نشود نمی داند بلکه تکامل را از تغییرات کم اهمیت و پنهانی کمی می داند که بتغییرات کیفی آشکار و اساسی منتهی می گردد » . این اصل معمولا بنام « اصل جهش » خوانده می شود .د – حرکت تکاملی اشیاء در نتیجه تناقضات و تضادهائی که در داخل اشیاء وجود دارد صورت می گیرد استالین می گوید : متد دیالکتیک بر آنست که جریان تکامل پست به عالی نتیجه تکامل و توسعه هم آهنگ پدیده ها نبوده بلکه بر عکس در اثر بروز تضادهای داخلی اشیاء و پدیده ها و در طی یک (مبارزه) بین تمایلات متضاد که بر اساس آن تضادها قرار گرفته است انجام می گیرد  .ژرژ پولیستر در اصول مقدماتی فلسفه می گوید : نه تنها امور بیکدیگر تبدیل می شوند بلکه هیچ امری به تنهائی و همان که هست نمی ماند و عبارت از چیزی خواهد بود که شامل ضد خودش نیز هست و هر چیز آبستن ضد خود می باشد . امور عالم در عین حال هم خود و هم ضد خود می باشند . تغییر و تحول امور از آن جهت است که دارای تضاد می باشند و تحول از آن جهت دست می دهد که هیچ چیز با خودش سازگار نیست . تخمی که در زیر مرغ است در داخل خود دو قوه دارد : یکی آنکه می خواهد تخم را بحالت خود نگهدارد ، دیگری آن که می خواهد تخم را تبدیل به جوجه کند ؛ از این رو تخم با خودش سازگار نیست … چیزی که از « نفی » مشتق می شود حالت اثبات پیدا می کند . جوجه اثباتی است که از نفی تخم خارج می شود این یکی از مراحل تکامل است . مرغ از تغییر جوجه بوجود می آید و در خلال این تحول بین قوایی که می خواهند جوجه را به همین حال نگهدارند و قوایی که می خواهند جوجه را به مرغ تبدیل کنند کشمکش است مرغ نفی جوجه است و جوجه به نوبه خود محصول نفی تخم می باشد . پس مرغ نفی در نفی است و این شیوه عمومی دیالکتیکی است : 1 – اثبات که « تز » نام دارد ( حکم ) .2 – نفی « آنتی تز » ضد ( حکم ) .3 – نفی در نفی : « سنتز » .این اصل معمولا بنام « اصل تضاد » یا « اصل مبارزه اضداد » خوانده می شود ( اصول فلسفه و روش رئالیسم جلد 2  مقاله پنجم).

برچسب‌ها:, , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,