نفس و بدن، دو مرتبه از یک واقعیت

نفس و بدن، دو مرتبه از یک واقعیت
آبان 1, 1400
82 بازدید

نفس و بدن، دو مرتبه از یک واقعیت باید بدانیم که در کارهای ما نقش عمده برای نفس است، البته ما باید هوشیار باشیم و بین خطابات احساسی و خطابی با بیانات واقعی و عقلی تمییز قائل شویم. مضمون ابیاتی که از جناب مولانا و جناب سعدی بیان می‌شود این است که نفس مثل بازو […]

نفس و بدن، دو مرتبه از یک واقعیت

باید بدانیم که در کارهای ما نقش عمده برای نفس است، البته ما باید هوشیار باشیم و بین خطابات احساسی و خطابی با بیانات واقعی و عقلی تمییز قائل شویم. مضمون ابیاتی که از جناب مولانا و جناب سعدی بیان می‌شود این است که نفس مثل بازو و ساعد است و بدن مثل آستین می‌باشد. ساعد و بازو در آستین لباس است و واقعا این‌جور است؛ یعنی این بدن مثل آستین است و نفس ما هم مثل ساعد و بازو می‌باشد که دست داخل این آستین است. این یک خطاب احساسی است وگرنه ما در مورد بدن و نفس این حرف‌ها را قبول نداریم که بدن ما یک ظرف باشد و جان ما به منزلۀ مظروفِ آن باشد؛ مثل اینکه نفس همانند آب باشد و بدن ما به منزلۀ کوزه باشد.

صورت آمد چون لباس و چون عصا   جز به عقل و جان نجنبد نقش‌ها

اگر بخواهیم ظرف و مظروف درست کنیم واقعیت این است که باید بر عکس بگوئیم؛ یعنی اوّلا ظرف و مظروفی در کار نیست که بگوییم بدن به منزلۀ ظرف است و نفس ما مانند مواد در داخل ظرف قرار دارد؛ ثانیا اگر هم اصرار دارید که صحبت از ظرف و مظروف کنیم باید عکس این مطلب را بگویید؛ یعنی بدن در داخل نفس است نه نفس در داخل بدن؛ زیرا بدن و نفس دو چیز علی حده و ممتاز نیستند، بلکه دو مرتبه از یک واقعیت هستند. ما یک واقعیتی به نام انسان داریم که دارای دو مرتبه است: یکی مرتبۀ نازله و مادون است که به آن  «بدن» می‌گوییم و دیگری مرتبۀ عالیه و مافوق است که به آن نفس می‌گوییم. بنابراین نباید در مورد نفس و بدن صحبت از ظرف و مظروف داشته باشیم و اگر هم اصرار دارید باید عکس آن را بگویید که بدن در نفس است نه اینکه نفس در بدن باشد.

نفسِ انسانی، جوهری بسیط و غیر جسمانی

جناب حکیم عمر خیام بنا بر امر سلطان عصر خودش، یک تنسوخ نامه و رساله‌ای می‌نویسد که در آنجا مطالبی راجع به نفس آورده؛ بدین مضمون که نفسِ انسانی، جوهری بسیط و غیر جسمانی است. فهم این مطالب نیاز دارد به این که قدری با برخی از مطالب فلسفی آشنا باشید؛ زیرا در مباحث فلسفی، موجودات این عالَم را دو قسم کردند: یا از سنخ جوهر هستند و یا از سنخ عَرَض.

جوهر به موجودی می‌گویند که روی پای خودش ایستاده و برای اینکه در خارج موجود شود نیازی به تکیه‌گاه ندارد؛ مثل این کتاب که یک جسم جوهری است و روی پای خودش ایستاده است. عَرَض آن موجودی است که روی پای خودش نمی‌تواند بایستد و اگر قرار است در خارج موجود شود پشتوانه و تکیه‌گاه می‌خواهد؛ مثل رنگ‌ها، طعم‌ها، بوها، مقادیر و اعداد. ما در خارج عدد نداریم، بلکه در خارج تخم مرغ، گردو و مانند این‌ها را داریم و بعد به پشتوانۀ وجود گردو و تخم مرغ می‌گوییم: چهارتا گردو یا تخم مرغ داریم». ما در خارج سفیدی به تنهایی نداریم، بلکه هر کجا سفیدی داریم در ضمن برف، قند، نمک و مانند این‌ها داریم.

حکیم عمر خیام می‌گوید: نفس، جوهر هست ولی جسم نیست هر چند که جسم خودش جوهر است؛ زیرا جسم تقسیم پذیر است ولی نفس تقسیم پذیر نیست. ما می‌توانیم روی جسم چاقو بگذاریم و نصفش کنیم یا به چند بخش تقسیمش کنیم ولی نفس انسانی تقسیم پذیر نیست؛ یعنی ممکن است بدن من زیر ماشین یا چاقو برود و  دو تا پای من قطع شود اما آن منیّتِ من که همان حقیقت و نفس من باشد نصف شدنی نیست. بنابراین از نظر ایشان نفس، جوهرِ بسیط است؛ یعنی جوهری است که از قبیلِ جسم نیست و جزء ندارد و قابل تقسیم نمی‌باشد. البته یک بحثی هم ایشان اشاره کرده که «بسیط» در اصطلاح علمی اطلاقاتی داردکه ما باید با آن‌ها آشنا باشیم. گاهی به سطح می‌گویند: «بسیط» و این مطلب را جناب بوعلی در «اشارات» و آثار خودش دارد که حجم به سطح خودش تمام می‌شود. گاهی به عناصر می‌گویند: «بسیط» که منظور از آن عناصر اوّلیه است. گاهی هم به موجود مفارق و مجرّد می‌گویند: «بسیط». حکیم عمر خیام می‌گوید: «نفس، جوهری بسیط است» و منظورش از این بسیط بودن، مجرّد بودن است.

اکثر درس‌هایی که خوانده‌ایم در سیر نفسانی بود؛ یعنی در معرفت نفس سخن گفته‌ایم و به عبارت دیگر در روانشناسی و انسان شناسی بحث کرده‌ایم و البته اگر به خودمان آگاهی بیابیم بسیاری از مشکلات ما حل است که بزرگان گفته‌اند:

بیرون ز تو نیست آن چه در عالم هست   از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی

این همان بیان شریف مولا علی 7 در آن شعری است که منسوب به ایشان می‌باشد: أ تزعم أنّک جرمٌ صغیرٌ و فیک انطوی العالم الأکبر؛ تو گمان می‌کنی که همین بدن و همین جرم معین و کوچک هستی در حالی که در نهاد تو یک عالم بزرگی نهفته است». توضیح دادیم که ما وجودمان به گونه‌ای است که گویا نمونه‌ای از هر چه در عالَمِ خارج از ما تحقّق دارد را دارا هستیم یعنی به لحاظ بدنمان نمودار عالم طبیعت و جسمانی هستیم و به لحاظ قوّۀ خیالمان نمودارِ از عالم برزخ (ملکوت) و به لحاظ قوّۀ عاقلۀ‌مان نموداری از عالَم مجرّدات محض هستیم و لذا معرفت نفس مهم است؛ چون نفس حقیقت انسانی است که نموداری از جهان خارج می‌باشد. بنابراین حضرت علامه حسن‌زاده (حفظه الله تعالیٰ) هشدار می‌دهد این که در کلام جناب عمر خیام آمده «حد بسیط، مُدرِک اشیاء است» معلوم می‌شود ایشان از بسیط، موجود مجرّد را اراده کرده است نه سطح و نه عناصر اوّلیۀ اشیاء مرکب را.

 

بیان نمونه‌هایی از صورتگری خیال

حضرت علامه حسن‌زاده (حفظه الله تعالیٰ) نمونه­هایی از صورتگری خیال نقل می‌کنند.

گاهی انسان در خواب حوادثی را می­بیند و خودش هم می­فهد که در خواب است یا در خواب می­بیند که بیدار شده در حالی که همان بیداری هم یک نوع خواب بوده و سپس می‌فرمایند: «در سن سیزده یا چهارده سالگی بودم که یک شب در عالَم رؤیا و خواب یک مرتبه خود را در باغی مقابل یک آدم متوسط القامة دیدم که کلاه دودی روی سرش بود و یک قبای بلند نمدی و پشمی تنش بود و من را نگاه می‌کند. به او گفتم: تو چه کسی هستی؟ گفت: من مولوی صاحب مثنوی هستم. تردید کردم و گفتم: اگر راست می‌گویی چند بیتی شعر بگو. اطراف من درخت پرتغال با میوه‌های رسیده بود که دو بیت شعر زیبا در توصیف پرتغال فرمود. فوری کاغذ و قلم برداشتم و یادداشت کردم. صبح که از خوب بیدارشدم شعرها در خاطرم نبود ولی در دل خوشحال بودم که خدا را شکر دیشب یادداشت کردم ولی وقتی شروع به بررسی کاغذ یادداشت­ها کردم چیزی پیدا نشد. یادم نبود ولی می‌دانستم که یادداشت کردم. پدر مرحومم متوجّه شد و گفت آن یادداشت هم در خواب بوده و تو خیال می­کنی که بیدار شدی و چراغ را روشن کردی و یادداشت کردی. پس همۀ این­ها در خواب بوده و حق با پدرم بود؛ زیرا گاهی انسان در عالَم خواب می­بیند که بیدار شده و کاری کرده در حالی که همین بیدار شدن هم در خواب بوده است».

اینکه ما صورت­هایی در متن جانمان می­بینیم که بیرون از ما نیست، اختصاص به خواب ندارد؛ زیرا کسانی که دچار مرض مالیخولیایی هستند در ظرف خیالشان درّنده­ای را تصوّر می­کنند و لذا وحشت می­کنند یا در ظرف خیالشان یک صحنۀ شادی را تصوّر می­کنند و می­خندند. تصوّر این وحشت، شادی و حرکات گوناگون برای این افراد عین همان رؤیا و خواب در متن جانشان است.

وقتی باران شدید می‌بارد و ما به آسمان نگاه می­کنیم قطرات باران را به صورت یک خط می­بینیم در حالی که در خارج خطی در کار نیست و این در ظر­ف خیال ما است که خط مجسّم شده است.

اگر کسی آتشگردان را روشن کند و بگرداند شما که از مقابل به او نگاه می­کنید آن را به شکل دایرۀ آتشین می­بینید در حالی که در واقع دایره‌ای در کار نیست. این محفظۀ آتش در خارج در هر لحظه‌ای در نقطه‌ای است که در لحظۀ بعد در آن نقطه نیست، منتها از بس سریع انتقال می‌یابد که در خیال شما به صورت یک دایرۀ آتشین نمودار می‌شود. همچنان که از مولانا داریم:

هرنفس نو می‌شود دنیا و ما
عمر همچون جوی نونو می‌رسد
آن ز تیزی مستمر شکل آمده‌ست
  بی‌خبر از نو شدن اندر بقا
مستمری می‌نماید در جسد
چون شررکش تیز جنبانی بدست

نفس، حاکِم درونی بودن صُوَر خیالی

آن کسی که می‌گوید این صحنه‌ها، دیده‌ها، شنیده‌ها و حوادث در درون ما است و این را تشخیص می‌دهد ماورای این مُدرِک‌های ظاهری از قبیل باصره، سامعه، شامه، لامسه و… است؛ یعنی یک مُدرِک دیگری در کار است که حکم می‌کند این مُدرَکاتِ عالَم رؤیا، این مُدرَکات مریض مالیخولیایی و مُدرَکاتی از قبیل آتشگردان و خط باران که از ریزش باران به نظر آمده همگی داخلی است و خارجی نیست و نام آن را نفس می‌گذاریم. مرحوم ملاصدرا در کتاب «نفس أسفار» از این مطلب به عنوان یک دلیل مستقل در اثبات تجرّد نفس استفاده کرده است.

حاصل کلام اینکه در این درس دلیلی دیگر بر این که نفس از نشئه‌ای غیر از عالَم اجسام مادّی است اقامه نمودیم؛ بدین توضیح که کسانی که در عالَم خواب اشباح، اشکال و اشیاء را مشاهده می­کنند راجع به آن‌ها چنین حکم می‌کنند که به طور یقین باید در درون آن‌ها باشد ولی آنان که در خواب هستند چنین می­پندارند که در بیرون آن‌ها است و غافل از این هستند که در درونِ خود آن‌ها است و این اختصاص به مُبصرات ندارد؛ زیرا گاهی انسان خواب می­بیند که بوی بدی به مشامش رسیده در حالی که این بوی بد به مشام اطرافیان نرسیده است یا گاهی بوی خوشی استشمام می‌کند در حالی که در بیرون خبری نیست؛ همچنان که گاهی در عالَم رؤیا صدای هولناکی می­شنود در حالی که در بیرون کوچکترین صدایی در کار نبوده است. پس شامل دیگر محسوسات از قبیل مشومات، مذوقات، ملموسات و مسموعات نیز می‌شود.

پرسش

چگونه این همه اشیاء گوناگون که آدمی در خواب می­بیند در درونِ خود او است؟

پاسخ

در قوّۀ خیال او است؛ چون کار خیال صورتگری است و قوّۀ خیال بسیاری از معانی را صورت می­دهد. همچنین است برای کسی که در بیداری به او وحشت و رعب دست داده مثلاً خیال می‌کند در شب تاریک جِنّ دیده یا اشباحی هولناک مشاهده کرده، بخش عمدۀ آن از خارج نیست، بلکه مربوط به خیال و درون او است و گمان می­برد که در خارج او موجود بوده است.

نفس ما در حال بیداری باید قوّۀ باصره، لامسه و… را مدیریت کند ولی وقتی به خواب می­رویم کار نفس نیمه تعطیل می‌شود؛ زیرا دیگر لازم نیست گوش، پا  وسایر اعضا را کنترل کند. حال که کارش در مدیریت بدن، نیمه تعطیل می‌شود فراغت بال پیدا می‌کند و در این فراغت بال کارهای دیگری انجام می­دهد. در مورد شخص محتضر (کسی که دارد می‌میرد)، تعلّق نفس به بدن کم رنگ شده و حالت شادابی و پر رنگی ندارد و در حال رفع تعلّق است؛ لذا شخص محتضر هم صحنه­هایی را می­بیند اما احتضار خصوصیت ندارد، بلکه عمده انصرافِ نفس از بدن است؛ به همین خاطر اگر بتوانیم در حال بیداری هم این تعلّق نفس به بدن را کم‌رنگ کنیم می­توانیم صحنه­هایی را در بیداری مشاهده کنیم. به عنوان مثال آیۀ شریفۀ «فَتَمَثَّلَ لها بشرا سویّاً» بیان مکاشفه‌ای است که برای حضرت مریم 3 رخ داده است. اگر بخواهیم برای مکاشفات اوّلیای الهی تعبیرِ علمی بیاوریم می‌گوییم: «مُکاشفه همان خواب دیدن است با این تفاوت که خواب دیدن در حالت رؤیا است ولی مکاشفه در حالت بیداری است. لذا اگر ریشه‌یابی کنیم در اصل یکی هستند». در عالَم رؤیا تعلّق نفس به بدن کم می‌شود و به همین جهت صحنه­هایی می­بیند که در بیداری نمی‌توانست ببیند. حال اگرکسی روی نفس خودش کار کرده باشد و بتواند در حالت بیداری این تعلّق را کم کند او نیز می‌تواند این صحنه‌ها را ببیند. همچنان که وقتی قنداقۀ حضرت عباس 7 را به دست مولا علی 7دادند، ایشان بازو را نوازش می‌دهد؛ چون سی و چهار سال بعد را می‌بیند یا امام حسین 7 که قبل از خروج از مکه خطبه می­خواند، مُکاشفات خود را از روز عاشورا در ضمن خطبه‌ای بیان می‌کند.

برچسب‌ها:, , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,