هدفمندی حرکت هر متحرّک

هدفمندی حرکت هر متحرّک
مهر 21, 1400
13 بازدید

هدفمندی حرکت هر متحرّک در این درس، اصل بحث این است، هر شیء¬ای حرکت دارد و به سمت غایتی حرکت می‌کند، نظام‌مند است و تصادفی و اتفاقی نیست، بلکه برای خود یک روش و قانونی دارد که از مبدئی شروع به حرکت می‌کند تا به مقصدی برسد. دانۀ نبات که زیر خاک قرار می‌گیرد و […]

هدفمندی حرکت هر متحرّک
در این درس، اصل بحث این است، هر شیء¬ای حرکت دارد و به سمت غایتی حرکت می‌کند، نظام‌مند است و تصادفی و اتفاقی نیست، بلکه برای خود یک روش و قانونی دارد که از مبدئی شروع به حرکت می‌کند تا به مقصدی برسد. دانۀ نبات که زیر خاک قرار می‌گیرد و آب کافی برای رسیدن به نبات شدن را دارد، آیین¬نامه¬ای دارد و یک قانونی بر آن حاکم است که چطور و از کجا حرکت کند و چه مسیری را طی کند تا به یک درخت تنومند برسد. دانۀ¬ گندم که رشد می‌کند برای این‌که یک جوانه یا خوشه شود حتماً یک نظامی بر آن حاکم است. این مطلب به عنوان اصل نهم به اصول گذشته اضافه می‌شود.
اصل 9
به صورت تصادفی متحرّک از یک مبدأ به یک مقصد نمی‌رسد. هر متحرّکی که از یک مبدئی حرکت می‌کند و می‌خواهد، به غایتی برسد، حرکتش قانونمند است و طبق یک آیین و روشی است و اگر از این روش تخلّف پیدا کند چه بسا به آن غایت نرسد.
متنیازمندی هر متحرّکی به کمال
هر متحرّکی که حرکت می‌کند تا به غایت و کمالی برسد، آن غایت و کمال را فاقد است وگرنه اگر دارا باشد انگیزه¬ای ندارد که حرکت کند. به عبارت دیگر اگر کمالی برای متحرّک حاصل و موجود باشد،‌ دیگر حرکت به سمت آن و رسیدن به آن تحصیل حاصل و محال است. پس هر متحرّکی که به سمت یک غایتی حرکت می‌کند، در ابتدای حرکت آن را ندارد؛ زیرا اگر آن را دارا بود دیگر انگیزه¬ای برای حرکت نداشت و وقتی هم این غایت را کسب نمود از حرکت باز می¬ماند. بنابراین حرکت در جایی است که فاقد کمالی در کار باشد. از این مطلب نتیجه گرفته می‌شود که هر شیئی که حرکت می‌کند، محتاج است و در حقیقت حرکت در جایی است که کمالی نبوده باشد و متحرّک برای بدست آوردن آن کمال حرکت می‌کند و تا آن کمال را به دست نیاورد، محتاج است. بنابراین کل موجوداتی که در نظام هستی در حال حرکت هستند همه محتاج هستند. موجودی که حرکت در آن تصوّر ندارد غنی و بی¬نیاز است. مگر این‌که یک غایت بالاتر در نظرش بیاید که برای رسیدن به آن غایت بالاتر مجدداً حرکت کند تا وقتی به آن غایت برسد ساکن شود، مگر این‌که یک غایت سوم و بالاتری به نظرش بیاید.
جماد حرکت می‌کند برای این¬که نبات شود. در مرحله¬ نباتی به نظرش می¬آید که حیوان بالاتر است و لذا حرکت می‌کند تا به حیوان برسد. وقتی به مرتبۀ¬ حیوان رسید به نظرش می¬آید که مرتبۀ¬ انسانی بالاتر است و لذا حرکت می‌کند تا انسان شود. به مرحلۀ انسانی که رسید نظر می‌کند و می¬بیند که مَلَک شدن بالاتر است از این‌که وجود مادّی توأم با وجود مجرّد باشد؛ زیرا انسان وجود طبیعی مادّی دارد که توأم با نفس مجرّد است و لذا حرکت می‌کند تا ملک شود که موجودی مجرّد است و مادّه ندارد.
از جمادی مردم و نامی شدم
مُردم از حیوانی و آدم شدم
حملۀ دیگر بمیرم از بشر
وز نما مردم ز حیوان سر زدم
پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم
تا بر آرم از ملائک بال و پر

انسان مقام «لایقفی» دارد؛ یعنی به هر حدی که برسد می‌تواند همچنان بالاتر رود ولی گوسفند وقتی گوسفند شد دیگر تمام است و درخت چنار وقتی از حالت جمادّی درآمد و چنار شد دیگر تا آخر عمرش چنار است. جناب جبرائیل و میکائیل(سلام الله علیها) نیز همین¬طور است و هر کدام در یک مرحله¬ای متوقّف می¬شوند؛ لذا از زبان ملائکه در سورۀ «صافات» آمده است: «وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَّعْلُومٌ» : «نمی -باشد برای هر یک از ما مگر یک مرتبه و مقام معلوم». در میان تمام موجودات فقط انسان است که مقام «لایقفی» دارد و لذا جناب مولوی فرموده است:
وز ملک هم بایدم جستن ز جو
بار دیگر از ملک قربان شوم
کل شیء ‌هالک إلا وجهه
آن چه در وهم نآید آن شوم

پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گویدم که إنا إلیه راجعون

بنابراین در این درس این مطالب مورد نظر است که هر متحرّکی که برای غایتی حرکت می‌کند، قانونمند است و یک آیینی دارد که بر آن حاکم است. هر متحرّکی که برای به دست آوردن غایتی حرکت می‌کند، لابدّ آن غایت را ندارد و الاّ اگر دارا بود که برای رسیدن به آن حرکت نمی‌کرد؛ زیرا تحصیل حاصل محال است. هر متحرّکی که به سمت و سوی غایتی حرکت می‌کند، چون آن غایت را ندارد به آن غایت محتاج است. اگر یک موجودی در نظام هستی باشد که محتاج نباشد، حرکت هم ندارد؛ لذا باری تعالی که محتاج نیست و غنی محض است، حرکتی ندارد. حرکت به معنای خروج از قوّه و فعلیت است اما باری تعالی فعلیت محض است.
اگر متحرّک به سمت کمالی حرکت می‌کند، آن کمال یک امر وجودی است؛ زیرا همچنان‌ که در بحث¬های گذشته گفته شد امر عدمی چیزی نیست، بلکه نبود است در مقابل بود و هیچ موجودی عدم را طلب نمی‌کند. بنابراین موجودی که به سمت کمالی می¬رود آن کمال از سنخ وجود است و این موجود آن کمال را ندارد و می¬خواهد دارا شود و وقتی دارا شد اگر خواست غایت بالاتری را دارا باشد همچنان حرکت می‌کند و به همین صورت به سمت غایت¬های بالاتر می‌رود. لذا موجودات این عالَم در عرض یکدیگر نیستند، بلکه مثل پله¬های نردبان و در طول هم هستند؛ یعنی هر کدام نسبت به مادون برتری دارند و نسبت به مافوق نقص دارند. یک نظام طولی و به تعبیر علمی یک نظام مشکّک و تشکیکی که بر اساس شدّت و ضعف است در میان موجودات این عالم وجود دارد.
علامه حسن¬زاده (حفظه الله تعالی) برای کشف اصول بیشتر، مثال¬های فراوانی می¬زند، ایشان می‌فرماید: دانش¬آموز در کلاس اول در صدد کسب معلوماتی است که آن‌ها را ندارد. نُه ماه سر کلاس می¬رود تا آن‌ها را به دست بیاورد. وقتی در کلاس اول قبول شد، می¬بیند معلومات کلاس دوم بالاتر است دوباره سر کلاس می¬رود تا کمالاتی بالاتر به دست آورد. به کلاس یازدهم و دوازدهم که رسید می¬بیند در دانشگاه کمالات دیگری وجود دارد و لذا تلاش می‌کند تا بتواند به آن کمالات برسد. در حقیقت علم کمال است و در هر مرحله، مرحلۀ بالاتری از علم را طالب است و لذا درصد عمده¬ای از انسان¬ها در صدد یافتن علم و آگاهی هستند. از آنجا که هر کمالی یک امر وجودی است، علم نیز که کمال محسوب می‌شود یک امر وجودی است.
از آنچه بیان گردید اصول دیگری کشف می‌شود که عبارتند از:
اصل 10
علم برای متحرّک غایت قرار می‌گیرد و هر چیزی که غایت برای حرکت قرار بگیرد باید از سنخ وجود باشد و الاّ هیچ متحرّکی عدم را دنبال نمی‌کند.
اصل 11
حرکت در چیزی است که فاقد کمالی باشد؛ یعنی چون فاقد آن است و آن را ندارد برای رسیدن به آن حرکت می‌کند. در حقیقت چون تحصیل حاصل محال است، چیزی که متحرّک آن را دارا است دیگر لزومی ندارد که حرکتی برای داشتنش انجام دهد.
اصل 12
موجودی که تمام کمالات را دارد و کمال مطلق است حرکت در آن متصور نیست؛ زیرا حرکت برای رسیدن به غایت و کمالی است که موجود فاقد آن است. کل نظام آفرینش تمام کمالات را دارد؛ چنان‌که بخشی از این کمالات را نبات، بخشی را جماد، بخشی را حیوان و بخشی دیگر را انسان و ملائکه دارند. لذا کل نظام آفرینش که تمام کمالات را در خودش دارد حرکت ندارد. ممکن است اسامی مختلفی هم داشته باشد و مثلاً به آن واجب ¬الوجود گفته شود ولی هیچ حرکتی ندارد؛ چون فقدانی ندارد و بیرون از این مجموعه هم عدم است.
به عبارت دیگر مجموعۀ هستی بی¬جنبش و در سکون کامل است، اگرچه اطلاق سکون هم نارواست و نمی‌توانیم به خدا بگوییم که ساکن است؛ چون سکون و حرکت متقابل (متضایفان) هستند و در جایی اطلاق می¬شوند که امکان اطلاق هر دو باشد؛ یعنی سکون مربوط به چیزی است که قابلیت حرکت داشته باشد و چیزی که قابل حرکت نیست، اطلاق سکون هم بر آن نمی‌شود. به عنوان مثال در جایی که قابلیت حرف زدن نیست، نمی‌توان گفت لال است؛ مثلاً دربارۀ دیوار که قابلیت حرف زدن را ندارد نمی‌توان گفت که دیوار لال است برخلاف انسان که می¬توان گفت فلانی لال است. بنابراین دربارۀ خداوند متعال که قابلیت حرکت برای او متصوّر نیست، اطلاق سکون هم بر او صحیح نیست.

برچسب‌ها:, , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,