کیفیتِ تشخیص قُرب و بُعد صدا توسط انسان

کیفیتِ تشخیص قُرب و بُعد صدا توسط انسان
آبان 1, 1400
74 بازدید

کیفیتِ تشخیص قُرب و بُعد صدا توسط انسان انسان چگونه دور و یا نزدیک‌بودن صدا را خواهد دانست، از سوی دیگر چگونه قادر است حتی مسیر و جهت آن را نیز تشخیص دهد؟ در علم فلسفه، منشأ شنیدنِ صدا را ‌پاره‌کردن، کوبیدن و تموج هوا دانسته‌اند و ادراکِ قرب و بُعد صدا و هم‌چنین جهتِ […]

کیفیتِ تشخیص قُرب و بُعد صدا توسط انسان

انسان چگونه دور و یا نزدیک‌بودن صدا را خواهد دانست، از سوی دیگر چگونه قادر است حتی مسیر و جهت آن را نیز تشخیص دهد؟

در علم فلسفه، منشأ شنیدنِ صدا را ‌پاره‌کردن، کوبیدن و تموج هوا دانسته‌اند و ادراکِ قرب و بُعد صدا و هم‌چنین جهتِ آن را امری معنوی تبیین کرده‌اند. این‌گونه نیست که یک‌قلع و قرعی در سمت راست انسان ایجاد شود و ‌گوش او بشنود، سپس بگوید که صدا از سمت راست من آمد؛ زیرا اگر همین قلع و قرع در سمت راست ما ایجاد شود و گوش راست ما کَر باشد، ‌باز هم می‌فهمیم که صدا از سمت راست آمد، این جهت تشخیص را با گوش دیگر توانا خواهیم بود.

علامه حسن‌زاده (حفظه اللّه تعالی) با توجه به این مطلب نتیجه می‌گیرند که انسان علاوه بر این گوش، چیز دیگری هم دارد که توانا بر فهم قرب و بُعد و جهت صداست. گاهی دوصدای شبیهِ هم، به گوش انسان می‌خورد؛ اما در عین حال قضاوت می‌کند که صدای نخست از مسافت دور و صدای دوم از مسافت نزدیک آمده ‌است. فهم این مطلب، منوط به وجودِ سنخیت میان مُدرِک و مُدرَک است. قُرب و بُعد یک‌امر معنوی و گوش انسان یک‌امر مادی است که قادر به ادراک آن دوری و نزدیکی نیست، بنابراین ورای اعضاء و جوارح مادی، امر دیگری را به نام “نفس” داراست که مجرد است و می‌تواند مسائل قُرب و بُعد و جهات مختلف را بفهمد.

مجموع کلام آن است که یک‌معلوم بالذات و یک‌معلومِ بالعرض داریم، آن‌که متحد با جان آدمی می‌شود، ‌معلوم بالذات است. هیچ‌گاه وجود افراد دیگر در جان ما تحقق پیدا نمی‌کند، ‌تنها صورت آن‌ها در جان ما خواهد نشست. هیچ‌گاه آن‌ها با ما یکی نمی‌شوند، تنها صورت ایشان است که با ما یکی می‌شود و جدا هم نخواهد شد، هرکجا برویم آن صورت منقوش در جان ما با ما خواهد بود و قادر به یادآوریِ ایشان هستیم، این صور خلاف آن امور و وسایل مادی مانند خانه، ماشین و … است، آن‌ها با ما نیستند و دارایی واقعیِ ما محسوب نمی‌شوند.

دربارۀ صدا و ادراک صوت نیز علاوه بر ادراک خودِ آن صدا، ادراک دوری و نزدیکیِ آن را نیز توانا هستیم. هم‌چنین ادراک جهت راست، چپ، مقابل، پشت‌سر و یا بالا و پایین‌بودنِ را نیز دارا هستیم، البته این ادراکِ جهات و قرب و بُعد از اثر نفس آدمی است.

این مطالب به‌عنوان مقدمه‌ای در بیان اثبات تجرد نفس ناطقه بود، هرچه را که انسان ادراک نماید، ‌آن مُدرَک خواه محسوس و خواه غیرمحسوس باشد، ‌باید در حالت ادراک، ‌امر موجودی نزد مُدرِک باشد؛ این موجود بودن، به معنای آن است که در متن جان او و متحد با او شده ‌باشد؛ یعنی مدرِک باید آن مدرَک را بیابد و دارا باشد تا بتوانیم بگوییم که آن را ادراک کرده‌ است.

معنای این عبارت “مدرِک باید مدرَک را بیابد”؛ یعنی داراییِ واقعی پیدا بکند، نه این‌که انسان روی زمین چیزی را پیدا کند، این معنایِ حقیقیِ یافتن نیست، ‌آن شیء جدای از آدمی است، یافتنِ واقعی، ‌آن است که متحد با متن جان او شده‌ باشد.

وقتی انسان به یک‌شیء مانند کتاب بنگرد، مدرِک آن است و این کتاب نیز مدرَک است. وقتی نگاه می‌کنیم، ‌مدرَک را نیافتیم و ‌یافت واقعی پیدا نکرده‌ایم؛ چون ‌بیرون از ماست. صورت آن‌که در دل و جان انسان است و آن را یافته‌ است، از او جدا نمی‌شود؛ چون داراییِ واقعی از مالک جدا نمی‌شود؛ مثلاً شاید بتوان جسمِ یک‌کتاب را از نویسندۀ آن گرفت؛ اما متن آن در جان او نشسته است و جداشدنی نیست. نقل شده است دانشمندی به نامِ گالیله را تازیانه می‌زدند تا از ادعای خود مبنی بر گردش زمین، دست بردارد و بگوید که خورشید در حال چرخش است، البته ممکن بود او برای حفظ جانش دروغ بگوید؛ اما داراییِ حقیقی او را که همان گردشِ زمین بود، نتوانستند تصاحب کنند.

بنابراین مدرِک باید آن مدرَک را بیابد تا بتوانیم بگوییم که آن را ادراک کرده ‌است. به عبارت دیگر «ادراک»، یک‌نحو «یافتن» و «رسیدن» است؛ اما نه هر یافتن و رسیدنی؛ یعنی تا انسان چیزی را در ذات و متنِ جانِ خود نیافته، به آن نرسیده و با حقیقت آن متحد نشده، در واقع او را ادراک نکرده است. اگرچه به توسع در تعبیر، هرچه را که انسان به‌دست آورد، می‌گویند آن را یافته و بدان رسیده‌ است؛ اما این از عدمِ دقت در گفتار و کلام است و نمی‌توان گفت آن را ادراک کرده ‌است؛ مثلاً کالایی را به‌دست آورده ‌و دارای آن است؛ اما این دارایی که ادراک او نیست. ممکن است فرد ثروت‌مندی میلیاردها سرمایه داشته‌ باشد ولی همۀ ‌آن میلیاردها خارج از جان اوست.

تقریر دلیل: انسان اصوات گوناگون را می‌شنود و منشأ این صداها قلع و قرع یا همان کوبیدن و کَندن است. برخی نیز معتقدند که این منشأ، موج پیدا‌کردنِ هواست. هرصوتی که موج پیدا کند، هوا به طبلک گوش انسان می‌خورد؛ مانند کسی که روی طبل می‌زند و صدایی ایجاد می‌کند، سپس قوۀ سامعۀ انسان، آن را ادراک خواهد کرد. به هرحال صوت را خواهیم شنید و نفس انسان دوری، نزدیکی و جهت آن را نیز ادراک می‌کند، نتیجه می‌گیریم که چون ادراکِ جهت و دوری و نزدیکیِ صدا توسط نفس آدمی است، پس علاوه بر این گوش، ‌حقیقت دیگری در وجود آدمی حاکم است، آن حقیقت، قُرب و بُعد را می‌فهمد و جهات را تشخیص می‌دهد. بنابراین انسان صوتی را می‌شنود، هرچند به گمان برخی در خارج صوت وجود ندارد و تنها تموج هوا حاکم است، ‌صوت در گوش انسان ایجاد می‌شود و از ملامست هوای متموج در حس سمع،‌ این صوت حادث می‌شود که تموج هوا علت قریب باشد و قلع (پاره‌کردن و کَندن)‌ و قرع (کوبیدن) علتِ بعید است.

البته این قرع، از نوع عنیف (محکم) است؛ ‌اگر انسان آرام دستش را به هم بزند، صدا درنمی‌آید؛ اما عنیف، به صورت محکم است.

در مقابل بعضی گفته‌اند صوت در خارج وجود دارد و در این‌صورت، خودِ تموج یا قلع و قرع را به هروجهی صوت می‌دانند. اکنون ما درصدد شناساییِ منشأ صوت نیستیم؛ بلکه در پیِ اثبات تجرد نفس هستیم. ما صوت را می‌شنویم، منشأ آن هرچه باشد، مورد بحث نیست. سؤال این است که چیزهای دیگر را چگونه ادراک می‌کنیم؟

انسان قادر است به محض شنیدنِ هرصدایی که به گوش برسد، دوری و نزدیکی و جهت آن را نیز شناسایی نماید. دریافت و ادراک این دوری و نزدیکی و جهت آن، دلیل بر اثبات تجرد نفس خواهد بود. ممکن است سؤال شود این قرب و بُعد و جهتِ صوت با اتحاد عقل و عاقل و معقول، چه ارتباطی دارد؟ پاسخِ سؤال در بیان این مقدمه است که مدرَک ما آن صوتِ خارجی نیست؛ بلکه مدرَک ما آن چیزی است که در متن جان انسان پیدا شده‌ است. گاهی انسان در خواب است و ممکن است اطرافیان او با هم گفت‌وگو کنند؛ اما این فرد در خواب، اصلاً چیزی نمی‌شنود؛ چون در متن جان او تحقق پیدا نکرده‌ است. وقتی صوت را می‌شنویم که در متن جان ما تحقق بیابد، در غیر این صورت اگر در خارج سر و صدایی باشد؛ آن ‌صوت ادراک نمی‌شود، چنان‌که دیدگاه ملاصدرا بر این است نفس آدمی در خود صوتی را ایجاد کرده‌ و در زمان رؤیت نیز نفسِ او تصویری را در خود پدید آورده، ممکن است کسی بگوید گوش این کار را ایجاد کرده است؛ اما قطعاً ‌قُرب و بُعد و جهتِ صدا را نفسِ انسان احداث می‌کند.

برخی معتقدند مغز این‌ها را ادراک می‌کند، درحالی‌که مغز و سلول‌های آن نیز مادی است و اگر می‌گوییم فلانی مغز متفکر دارد، در واقع جان او متفکر است؛ زیرا یک‌جنازه نیز این مغز مادی را  داراست؛ اما توان واکنش در او نیست، بنابراین این ادراک از سوی نفس آدمی است، نه مغز او.

ممکن است این شبهه پدید آید که چنین مقدمه‌ای ناقضِ آن ادله است و مغز انسان نمی‌تواند این اشیاء خارجی را ادراک کند؛ چون فلان‌کوه در ذهن ما جا نمی‌شود، پس با این مقدمه یک‌واسطه‌ای در ادراک حاصل شده است. در واقع اگر ادراک به‌وسیلۀ مغز باشد،‌ این شیء خارجی قابل انطباق با او نیست.

پس مدرِک،‌ سلول‌های مغز نیستند؛ زیرا همۀ سلول‌های مغز حتی به اندازۀ یک‌مُشت سنگ هم نخواهند بود. بنابراین معلوم می‌شود یک‌امر ماورای سلول‌های مغزی وجود دارد که می‌تواند‌ شبیه دماوند را در جان انسان ایجاد کند.

نکتۀ قابل توجه این است که لازمۀ ادراک أشیاء مادی، ظرف و مظروف است، ‌مغز باید ظرف باشد و آن‌ها مظروف باشند و امکان ندارد شیء کبیر در شیء صغیر قرار بگیرد، مدرِک و ‌ادراک‌کننده،‌ سلول‌های مغز انسان نیستند؛ بلکه نفس مجردی است که او ادراک می‌کند؛ اما با این حال در این قسمتِ بحث چنین اذعان شد که راه علاج دیگری وجود دارد و آن این‌ است که ما ‌خود آن اشیاء را ادراک نمی‌کنیم که نیاز باشد شیء کبیر در شیء صغیر جای بگیرد، مغز انسان تنها ‌صورت و ‌واسطه‌ای از آن‌ها را ادراک می‌کند. در ادراک صورت‌ها و امور مادی اصلاً آن صورت خارجی در ذهن انسان نمی‌آید؛ بلکه نفسِ انسان شبیه آن را ایجاد می‌کند. این کار شبیه‌سازی، کارِ نفس است نه مغزِ او.

از سوی دیگر افرادی که کاملاً مادی‌گرا هستند و به تجرد نفس اعتقاد ندارند، معتقدند که مغز به‌وسیلۀ ‌پیام‌های عصبی و فعل و انفعالات شیمیایی، چنین صورتی را در خودش تصور و منقوش می‌کند یا در پاسخ به این مطلب که انسان در حال خواب، صدایی را نمی‌شنود، گفته‌اند به مغزِ چنین فردی آن فعل و انفعالات منتقل نمی‌شود تا مغز آن پیام را بشنود، در زمانِ خواب، انتقالِ اطلاعات قطع می‌شود. به عبارت دیگر در انعکاس صورت،‌ فعل و انفعالات همان صورت خارجی را به ما منتقل می‌کنند؛ یعنی ذهن برای آن صورت، ظرف است، همان‌گونه که یک CD برای بسیاری از اطلاعات، ظرف است. این افراد در اعتقادات خود انتقال کبیر در صغیر را نیز چنین پاسخ می‌دهند که اصولاً صورت دارای حجم نیست که با انتقال کبیر در صغیر اجتماع نقیضین لازم آید، در واقع صورت، شکل و مقدار و عُمق ندارد که دارای حجم باشد؛ مانند همان صفر و یک‌هایی که در CD، وجود دارد و هرکدام از آن‌ها نشان‌گر یک‌سری تصاویر قابل انتقال و تغییر هستند؛ یعنی آن اطلاعات به‌وسیلۀ دستگاه به شکلی تبدیل می‌شوند و می‌توانند با هرحجمی پخش شوند. ذهن ما نیز حالت صفر و یک است، فعل و انفعالات شیمیایی و پیام‌های ریز الکترونیکیِ عصبی دارد.

در پاسخ به این اشکال تأکید می‌شود سلول‌های مغز انسان، مادی و درحال فرسایش است، چنان‌چه‌ هم‌اکنون نیز مانند سایر اعضای بدن در حال نُو و عوض‌شدن است؛ اما با این حال انسان همواره قادر به یادآوریِ خاطرات دوران پیشینِ خود است. قرن‌ها پیش ابوعلی سینا در کتاب اشارات، مغز را به سه‌بخش تقسیم کرده‌است؛ ‌بطن جلویی، ‌بطن وسط و ‌بطن عقب. بطن جلویی مربوط به امور مادی؛ یعنی حس مشترک است، بطن میانی مربوط به قوۀ خیال و بطن پایانی نیز مربوط به قوۀ عاقله است. این مطالب را گذشتگان هم مطرح کردند، منتها همۀ این امور نقش وسیله دارند؛ به‌عنوان مثال بطن جلو که مربوط به حسِّ مشترک است؛ مانند یک‌عینک عمل می‌کند، اگر این عینک آسیب ببیند، انسان نمی‌تواند پیرامون خود را رؤیت کند و این ندیدن به معنای آن نیست که بیننده از ابتدا همان عینک بوده است، بیننده همان انسان است که چشمش ضعیف شده و نیاز به عینک داشته است. تفاوت فلاسفۀ پیشین با قائلین امروزی در این است که فلاسفۀ قدیم، نسبت به سلول‌های مغز، دید ابزاری داشتند. از سوی دیگر انسان هیچ حدِّ یقفی ندارد؛ یعنی هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید که انسان می‌تواند تا این مقدار اطلاعات داشته ‌باشد و بیش از این نه، هیچ حدِّ محدودی برای ادراک در کار نیست.

 

نفس، منشأ تمام آثار انسان

از درس‌های گذشته به اینجا رسیدیم که حقیقت انسان به همان نفس او است که به اعتبارات مختلف با اسامی گوناگون نظیر جان، روح، روان، عقل و قلب از آن تعبیر می‌کنند. گاهی می‌گوییم: «دلِ انسان باید پاک باشد» که مسلّما مراد این دلِ گوشتی که دائم در آن خون جریان دارد، نیست. منشأ آثاری که از انسان پدید می‌آید همین جانِ انسان است. اگر چه ما به ظاهر به اعضا و جوارح نسبت می‌دهیم ولی اعضاء و جوارح مبدئیت برای افعال انسانی ندارند، بلکه نقش آلت و ابزار را دارند. گاهی می‌گویم: «چشمم دید»، گاهی می‌گویم: «قوّۀ باصرۀ من مشاهده کرد» و گاهی هم می‌گویم: «من دیدم» که این مورد آخری اصل است نه اینکه بقیه غلط باشد، بلکه فقط در حدّ ابزار است؛ مثل اینکه چشم من ضعیف است و هر چه نگاه می‌کنم نمی‌بینم ولی با زدن عینک می‌بینم.

برچسب‌ها:, , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,